همیشه برای خودم این موضوع را تفهیم کرده ام که در زندگی چیزی به نام اشتباه وجود ندارد چرا که اشتباهات چیزی جز فرصت هایی برای امکان رشد و یادگیری نیست و عبرت گرفتن از گذشته می تواند منجر به وصول هدف شود که آدمی با تحمل دردها و رنج ها در طول راه با آنها مواجه شده است.
صفحه ی 24
«
شخصی» را که برای مهرورزی انتخاب می کنید، به اندازه ی «روشی» که برای مهر ورزیدن و محبت کردن انتخاب می کنید، مهم است.
صفحه ی 26
تفاوت یک ارتباط بدون تعهد و پایبندی با یک ارتباط مبتنی بر تعهد و پایبندی، همانند تفاوت اجاره کردن یک خانه و خریدن آن خانه می باشد. اکثر افراد، توجه کمتری به آپارتمان و منزلی دارند که مال خودشان نیست. اما زمانی که اولین خانه ی شخصی خودشان را خریداری می کنند، همه چیز دستخوش تغییر و تحول قرار می گیرد. در منزل خود بسیار محتاطانه رفتار میکنند. چهار چشمی مواظب رفتار و بازیگوشی های فرزندان و ... هستند که مبادا دیوار خانه کثیف و یا کمد گرانبهایشان دچار آسیب و صدمه شود.
زمانی که به معشوقه و یا همسرتان که عاشقش هستید، متعهد و پایبند می شوید، رفتار و برخورد متفاوتی از خودتان بروز می دهید چون اکنون قسمت بیشتری از وجودتان را در آن سرمایه گذاری کرده اید. این نوع برخورد و رفتار در حقیقت امکان رشد و پیشرفت را به ارتباط شما می دهد تا در یکسری از زمینه های بنیادی به شکوفایی برسد، در حالی که بدون تعهد و پایبندی به این امکان، دست نمی یافت. بنابراین مساله ی تعهد و پایبندی در یک رابطه از الزامات رشد آن محسوب می شود.
صفحه ی 465
کتاب : آیا تو آن نیمه گمشده ام هستی؟ / نویسنده : باربارا دی آنجلیس / مترجم : آزاده سخایی منش
برچسبها:
باربارا دی آنجلیس
+
نوشته شده در سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۲ساعت توسط مهرنوش
|
بازوی او را فشار داد و گفت :«واقعاً که، غلط نکنم عاشق شدی، عاشق همان تار گنده» و غش غش خندید. آلاله فکر کرد :
«آدم باید به تعداد کسانی که می شناسد ماسک داشته باشد.» صفحه ی 12
و احساس کرد آن دو همدیگر را خیلی دوست دارند. زنجیر گردنبندش را کشید و فکر کرد:«دوست دارند یا به هم عادت کرده اند؟ دوست داشتن یا عادت کردن مسئله اینجاست، عشق یا عادت؟ عشق یا دوست داشتن. کی گفته بود دوست داشتن بهتر از عشق است؟ هر که بود، حرفش راخیلی پسندیده بود. او گفته بود عشق با هیجان، بی فکری و غم همراه است اما دوست داشتن استوار، آرام و منطقی است.»
صفحه ی 19
آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری فکر میکند. فکر میکند پیری یک حالت عجیب غریبی است که به اندازه صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتی به آن می رسد می بیند هنوز همان دخترک پانزده ساله است که موهایش سفید شده، دور چشمهایش چین افتاده، پاهایش ضعف می رود و دیگر نمی تواند پله ها را سه تا یکی کند. و از همه بدتر بار خاطره هاست که روی دوش آدم سنگینی می کند.»
صفحه ی 25
همه جوان ها بلاخره یک روز عاشق می شوند ولی همه ی زندگی به همان عشق اول ختم نمی شود. معمولاً آدم با عشق اولش ازدواج نمیکند، حتی گاهی با او حرف هم نمیزند، اما احساس قشنگی است که همیشه خاطرات آدم را شیرین می کند.
صفحه ی 55
من به کسی احتیاج داشتم که بتوانم به او تکیه کنم. و پدرت بهترین متکای دنیاست. :)
صفحه ی 59 کتاب : چهل سالگی / نویسنده : ناهید طباطباییپ.ن 1: هر شب حدودای ساعت 11 یه کتاب میگیرم دستم و میرم توی تختم و هنوز صفحه ی اولش رو تموم نکرده ام که از خواب بیهوش میشم... دیشب اما کتاب خوندنم تا ساعت 1 طول کشید. مدت ها بود اینجوری کتاب نخونده بودم، اینکه یه کتاب رو برداری و تا تمومش نکردی نذاریش زمین... نمیدونم چرا اینقدر بی قرار بودم زودتر برسم به آخرش ببینم چی میشه. هرچند که یهو از وسط های کتاب، داستان از اون نقطه ی اوج رد شد و صفحه های آخرش یکنواخت پیش رفت، اما نمیدونم چرا اون هیجان اولیه توی داستان، انقدر بهم منتقل شده بود و حس میکردم اون زن چهل ساله ی داستان خودِ منم...!
پ.ن 2: وقتایی که خیلی خودمو درگیر داستان میکنم، کمتر یادم می مونه زیر جمله های خوبش خط بکشم.. واسه همین این پست خیلی کوتاه شد. البته کتاب هم 90 صفحه بیشتر نبود :)
پ.ن 3: خیلی خوبه بیدار شی بری پشت پنجره ببینی برف اومده...
برچسبها:
ناهید طباطبایی
+
نوشته شده در سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۲ساعت توسط مهرنوش
|
ما به طرز وحشتناکی نگران مرگ خود هستیم، گاه آنقدر نگرانیم که هدف اصلی از زندگی مان را فراموش میکنیم.
صفحه ی 56
توانایی های ما بسیار بیشتر از آن مقداری است که استفاده می کنیم. بعضی از ما زودتر و برخی دیرتر این را می فهمیم. این که باید پیش از رسیدن به این نقطه، ضعف های مان را بررسی کنیم. وگرنه انسان ضعف هایش را با خودش به زندگی بعدی میبرد. فقط خودمان می توانیم خودمان را پاک کنیم ... از شر عادت های بدی که در قالب مادی مان کسب کرده ایم. استادان این کار را برای مان نمی کنند. اگر تعمدا مقاومت کنیم و خودمان را پاک نکنیم، آنها را با خود به زندگی های دیگر خواهیم برد. و به محض این که اراده کنیم که آن قدر قوی باشیم که بتوانیم برمشکلات ظاهری پیروز شویم، دیگر آنها را در زندگی بعد نخواهیم داشت.
صفحه ی 66
وقتی در قالب مادی هستیم، درد را احساس می کنیم، صدمه می بینیم. در وضعیت روح احساس نمی کنیم. در وضعیت روح فقط شادی وجود دارد ، احساس سعادت. اما این فقط مرحله ی ... تمدید قوای ماست. فعل و انفعال اشخاص در وضعیت روحانی، متفاوت است. وقتی در قالب مادی هستیم، ... روابط را تجربه می کنیم.
صفحه ی 128
او دائما سعی می کند اعتماد مرا نسبت به کسانی که مورد اعتمادم هستند، زایل کند. وقتی من خوبی ها را می بینم، او بدی ها را می بیند و سعی می کند تخم این بدبینی را در ذهن من هم بکارد. من دارم یاد می گیرم ... به کسانی که باید، اعتماد کنم. اما او مرا نسبت به آنها مظنون می کند. و این مشکل اوست. نمی گذارم وادارم کند مانند خود او فکر کنم.
صفحه ی 150
همه چیز در تعادل باید باشد. طبیعت در تعادل است. جانوران در هماهنگی زندگی می کنند. انسان ها اعتدال را یاد نگرفته اند. آنها به انهدام خودشان ادامه می دهند. نه هماهنگی در کار است و نه طرحی برای آنچه می کنند. در طبیعت بسیار متفاوت است. طبیعت متعادل است. طبیعت انرژی و حیات است... و تجدید حیات. و انسان ها فقط نابود میکنند. نهایتاً خودشان را نابود خواهند کرد.
صفحه ی 170
شادی حقیقتاً ریشه در سادگی دارد. گرایش به زیاده روی در فکر و عمل ، شادی را از میان می برد. افراط بر ارزش های اصولی سایه می افکند. مردمان دیندار به ما می گویند خوشبختی در سرشار کردن قلب ها از عشق، ایمان و امید است. در نیکوکاری و مهربانی است. در واقع حق با انهاست. چنین طرز برخوردی با دیگران، معمولاً اعتدال و هماهنگی به دنبال دارد.
صفحه ی 222
بفهم که هیچ کس از دیگری بزرگ تر نیست. آن را احساس کن. کمک کردن به دیگران را تمرین کن. ما همه در یک قایق پارو می زنیم. اگر همه با هم پارو ها را نکشیم، به طرز وحشتناکی تنها خواهیم شد.
صفحه ی 223
در شب دیگری، در رویایی متفاوت، پرسشی داشتم.
«چگونه است که می گویی همه برابرند در حالی که تناقضات بر صورتمان سیلی می زنند: نابرابری در پاکدامنی، اعتدال، مسائل مالی، حقوق، توانایی ها . استعدادها، درک و شعور، ظرفیت ریاضی، الی غیرالنهایه؟»
پاسخ به استعاره بود:
فرض کن در درون هر کسی یک الماس بزرگ قرار دارد. الماسی به طول سی سانتیمتر را تصور کن. این الماس هزار تراش خورده است، اما این تراش ها با چرک و قیر پوشیده است. این وظیفه ی روح است که تراش ها را یکی یکی پاک کند تا سطح الماس درخشان شود و بتواند رنگ های یک رنگین کمان را منعکس کند. اکنون، بعضی از انسان ها بسیاری از تراش هایشان را پاک کرده اند و نورشان می درخشد. عده ای دیگر تنها چند تراش را پاک کرده اند، هنوز به آن درخشندگی نیستند. با این حال همه ی آدم ها در سینه شان الماس درخشانی دارند که هزار تراش درخشان دارد. الماس کامل است. هیچ خش و ترکی ندارد. تنها تفاوت میان آدم ها، مربوط به تعداد تراش های پاک شده است. اما همه ی الماس ها یکی هستند، و همه کاملند. هنگامی که همه ی تراش ها پاک شد، و طیفی از نور به درخشش در آمد، الماس به همان انرژی خالص که از آن آمده بود، بازمیگردد. نورها باقی می مانند. صفحه ی 224 کتاب : استادان بسیار زندگی های بسیار / نویسنده : دکتر برایان ال.وایس / ترجمه : زهره زاهدی
پ.ن خواندنی: عاشقانه ترین غم انگیزترین پیام دنیا(+)
برچسبها:
برایان ال وایس
+
نوشته شده در یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۲ساعت توسط مهرنوش
|
در خانه ی من ابراز احساسات، بوسیدن و در آغوش گرفتن، مانند نفس کشیدن بدیهی و ضروری است.
صفحه ی 26
باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشک ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد. صفحه ی 29
چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟ صفحه ی 35
زندگی همین است... اراده ی راسخ تان را در ترک سیگار تحسین می کنید و بعد یک صبح سرد زمستان تصمیم میگیرید چهار کیلومتر پیاده بروید تا یک پاکت سیگار بخرید، مردی را دوست دارید، از او دو بچه دارید و یک صبح زمستانی، در می یابید که او خواهد رفت چون زن دیگری را دوست دارد.
صفحه ی 46
چقدر ساده لوح هستیم، خیلی ابله هستیم اگر باور کنیم ثانیه ای می توانیم بر گذر زندگی مان مسلط شویم. جریان زندگی ما، از ما می گریزد، اما این اهمیتی ندارد. فایده ی چندانی ندارد... بهتر آن است که از واقعیت این گذر آگاه باشیم.
صفحه ی 53
مادربزرگم می گفت در آن دوران غذاهای خوشمزه، شوهرهای مهربان را به خانه می کشاند.
- مامان بزرگ من سر در نمی آورم، سر در نمی آورم... آشپزی بلد نیستم و هیچ گاه دوست ندارم کسی را به زور به خانه بکشانم.
صفحه ی 54
عادت ندارم گذشته را مرور کنم، انگار احساس مرگ به من هجوم می آورد.
صفحه ی 61
آدمی همیشه از غم و اندوه کسانی می گوید که می مانند، اما تا به حال درباره آنان که می روند فکر کرده ای؟
صفحه ی 85
شهامت از آنِ آنان است که خودشان را یک روز صبح در آینه نگاه می کنند و روشن و صریح این عبارات را به خودشان می گویند، فقط به خودشان:«آیا من حق اشتباه کردن دارم؟»فقط همین چند واژه...
شهامت نگاه کردن به زندگی خود از رو به رو، و هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن. شهامت همه چیز را شکستن، همه چیز را زیر و رو کردن...
صفحه ی 86
باید به آنچه می گویم خوب دقت کنی، جُک نمیخواهم بگویم. آدم هایی که درون سختی دارند با همه ی وزن خود روی زندگی می پرند و تمام مدت به خود رنج می دهند، در حالی که آدم های شُل... نه، شُل نه، آدم هایی که درونی نرم دارند، بله نرم، وقتی شوکی به آنها وارد شود، کم تر رنج میکشند.
صفحه ی 132
آدم هایی که احساس گناه می کنند، در بهانه پیدا کردن بسیار قوی هستند، حرف ندارند.
صفحه ی 137
ترجیح میدهم تو امروز خیلی رنج بکشی تا این که همه ی عمرت، همیشه کمی رنج بکشی.
صفحه ی 137
نه غیر قابل تحمل بود... هرچه بیشتر بی اعتنایی می کردم، بیشتر عاشقش می شدم، و هرچه بیشتر عاشقش میشدم کمتر باورم می شد. خود را ناتوان، در بند، و از دست رفته احساس می کردم. بی حرکت، تسلیم.
- تسلیم چه؟
- تسلیم این که روزی از دستش خواهم داد...
صفحه ی 151
دوست دارم با تو باشم چون هیچ وقت از با تو بودن خسته نمی شوم. حتی وقتی با هم حرف نمی زنیم، حتی وقتی نوازشم نمیکنی، حتی وقتی در یک اتاق نیستیم، باز هم خسته نمی شوم. هرگز دلزده نمی شوم. فکر کنم به خاطر این است که به تو اعتماد دارم. می توانی بفهمی چه می گویم؟ همه ی آنچه در تو می بینم و هر آنچه نمی بینم را دوست دارم. با این همه، ضعف هایت را می دانم. اما احساس میکنم همین نقاط ضعف تو و نقاط قوت من هستند که با هم سازگارند. ترس های مشترک نداریم. حتی پلیدی های ما به هم می آیند! تو بیش از آنچه نشان می دهی می ارزی و من برعکس.
صفحه ی 160
همین است! من یک بادبادک هستم، اگر کسی ماسوره را نگه ندارد، پرواز میکنم، می روم... و تو ... جالب است، اغلب به خودم می گویم تو به اندازه ی کافی قوی هستی که مرا نگه داری و به همان اندازه باهوش هستی که بگذاری بپرم، گورم را گم کنم...
صفحه ی 161
زندگی حتی وقتی انکارش می کنی حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش از ناامیدی های تو قوی تر است. از هر چیز دیگری قوی تر است.
صفحه ی 167 کتاب : من او را دوست داشتم / نویسنده : آنا گاوالدا / ترجمه : الهام دارچینیان
پ.ن: با تشکر از میترا، بابت معرفی این کتاب خوب :)
برچسبها:
آنا گاوالدا
+
نوشته شده در پنجشنبه ۵ دی ۱۳۹۲ساعت توسط مهرنوش
|
نیچه می گوید:«آرزو برای نابود شدن گذشته مان، به منزله ی آرزو برای از بین رفتن وجودمان است.»
تقریباً غیرممکن است که زندگی مان را در مسیر جدیدی پیش ببریم، مگر آنکه با گذشته ی خود به صلح رسیده باشیم. هر رویداد مهم زندگی نگرشی را که نسبت به جهان و خود داریم، دگرگون میکند. تصور بازنگری تمامی گذشته مان اغلب توانکاه است، اما بخش اصلی و مهمی از روند تکامل می باشد. گذشته، موهبتی است که ما را هدایت میکند و آموزش می دهد و همراه با پیام های منفی، پیام های مثبت بسیاری نیز در بر دارد.
صفحه ی 143 کتاب : نیمه تاریک وجود / نویسنده : دبی فورد / ترجمه : فرناز فرودپ.ن: میتونم بگم این کتاب، تقریباً یکی از بهترین کتابایی بود که تو چند ماه اخیر خوندمش... خیلی قبل تر از این ها، باید در موردش می نوشتم، اما به حدی قسمت های دوست داشتنی کتاب زیاده که واقعا انتخاب یه قسمت واسه وبلاگ سخته. امشب این کتاب نزدیکم بود و خیلی اتفاقی وقتی بازش کردم این صفحه اومد و از اونجایی که یهو این جمله ها حس خیلی خوبی رو بهم منتقل کرد، هوس کردم همین الان لپ تاپ رو روشن کنم و آپ کنم... :)
برچسبها:
دبی فورد
+
نوشته شده در سه شنبه ۳ دی ۱۳۹۲ساعت توسط مهرنوش
|