نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد. قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد. اما وقتی که می خوابم ،بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند.
او مسئول آن است که خوابهايم را تعبير کند. او فرشته من است، همان موکل مهربان. اشک هايم را قطره قطره می نويسد. دعاهايم را يادداشت می کند. آرزوهايم را اندازه می گيرد و هر شب مساحت قلبم را حساب مي کند و وقتی که مي بيند دلتنگم ، پا در ميانی مي کند و کمی نور از خدا مي گيرد و در دلم مي ريزد، تا دلم کوچک و مچاله نشود.
به فرشته ام ميگويم: از اينجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟ ميگويم: من از قضا و قدر واهمه دارم. من از تقدير ميترسم. از سرنوشتی که خدا برايم نوشته است. من فصل آينده را بلد نيستم. از صفحه های فردا بيخبرم. ميگويم: کاش قلم دست خودم بود... کاش خودم مينوشتم...
فرشته ام به قلم سوگند مي خورد و آن را به من مي دهد و مي گويد: بنويس. هر چه را که مي خواهی...بنويس که دعاهايت همان سرنوشت توست. تقدير همان است که خودت پيشتر نوشته ای...
شب است و از هزار شب بهتر است. فرشته ها پايين آمده اند و تا پگاه درود است و سلام. قلم در دست من است و مي نويسم. مي دانم که تا پيش از طلوع آفتاب تقديرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت...

                                                                                                          عرفان نظر آهاری

* پست تکراری بالا رو به بزرگواری خودتون ببخشید. انقدر که دوسش، انقدر که حس خوب به من میده، فکر کنم  هر سال واسه سال نو، همین متن رو بذارم رو وبلاگ :)


+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۳ساعت توسط مهرنوش |


چرا کتاب‌خوان‌ها بهترین آدم‌هایی هستند که می‌توان عاشق‌شان شد؟ (+)


*خوندن لینک بالا رو حتی به اونایی که اهل کتاب خوندن نیستن، توصیه میکنم.. شاید انگیزه ای بشه واسه خوندن کتاب !

یه چیزی که بعد از خوندن لینک بالا توجهم رو به خودش جلب کرد اتفاقی بود که در درون من رخ داده بود و من فکرم سخت درگیرش بود و دنبال علتش بودم. اینکه تو این یه سال اخیر، شاید کلاً 2-3 نفر به دایره ی دوستانم اضافه شدند، در حالی که من همیشه آدمی بودم که هرجا میرفتم به راحتی با همه ارتباط برقرار میکردم و کلی دوست جدید پیدا میکردم... اما تو این یه سالی که گذشت چندان تلاشی نکردم برای پیدا کردن دوست و رفیق جدید و تمایلی نداشتم برای ارتباط برقرار کردن با آدمای غریبه! از یه طرف این آرامش نسبی رو دوست دارم و فکر میکنم کیفیت مهم تر از کمیّت ه، از طرفی خب من اصلا اینجوری نبوده ام و برام سوال بود که چرا یهو اینجوری شدم!؟ این مقاله رو که میخوندم، ذهنم مدام درگیر این بود که چقدررررر من امسال کم کتاب خوندم، چقدر کم کتاب خریدم و چقدر کم تو فضای مطالعه بودم...! وقتی این مقاله رو میخوندم، به این فکر میکردم که قطعا بی تاثیر نیست. کتاب همیشه بهم کمک کرده راحت تر ارتباط برقرار کنم... یکی از علت هاش همین چیزی بود که تو مقاله بهش اشاره شده بود(درک طرف مقابل) و علت دیگه اش فکر میکنم اینه که وقتی بیشتر کتاب میخوندم، اعتماد به نفسم بیشتر بود و تقریبا راجع به اکثر موضوعاتی که ممکن بود بین من و یه غریبه پیش بیاد، حرف داشتم برای گفتن! مسلمه وقتی کتاب نمیخونم، اطلاعات و نظر خاصی هم ندارم، یا حداقل اگه دارم هم اونقدر بهش مطمئن نیستم که بخوام راجع بهش صحبت کنم و نظر بدم! 

بگذریم...
مقاله ی بالا تلنگری بود برای اینکه امشب مفصل وقت بذارم و یه برنامه ریزی اساسی بکنم برای مطالعه های غیر درسی و تعطیلات عید! امروز تولدم بود و کلی هم کتاب هدیه گرفتم و الان دیدن این کتابا از نویسنده های مورد علاقه ام، انگیزه ام رو چند برابر میکنه برای مطالعه :) از طرفی خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم و دلم برای اینجا و خواننده های دوست داشتنی اینجا تنگ شده بود و دلم میخواست هرطور شده یه پست بزنم که به لطف خدا موضوعش هم پیدا شد:)) امیدوارم اون مقاله که لینکشو گذاشتم تلنگری باشه برای همه ی اونایی که مثه من یه زمانی عاشق کتاب خوندن بودن و حالا تنبل شدن و الویت کتاب خوندن تو زندگی شون اومده پایین! 

پیشاپیش هم عیدتون مبارک :)

image-ca17ced020dacc8a1fb13d4949ae2ffd5ec6de4c6d13c0d28458b8594d303eb6-v.jpg


+ نوشته شده در شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۳ساعت توسط مهرنوش |