باورم نمیشه انقدر نیومدم اینجا که حالا مجبور شدم صد تا پسورد رو امتحان کنم تا بتونم وارد شم!
از اون بدتر، باورم نمیشه از آخرین پستی که تو وبلاگ گذاشتم این همه مدت گذشته.. البته منطقی نیست با وجود این همه اپ، کسی هنوز بشینه پای لپ تاپ و وبلاگ بنویسه. ولی من صادقانه میگم پشیمونم از اینکه وبلاگ نویسی رو کنار گذاشتم و درگیر اپلیکیشن های موبایلی شدم. چند هفته پیش که با گوشیم وبلاگ رو باز کردم و از تو آرشیو دنبال چند خط از یکی از کتاب ها بودم تا بفرستم برای یکی از بچه های کانال، به این فکر میکردم که چه حیف که من هیچ کالکشنی از قسمت های خوب کتابایی که این یکی دو سال اخیر خوندم ندارم! واقعا جای کتاب های خوبی که این دو سال خوندم تو آرشیوم خالیه و از هر کدومشون اگه می خواستم بنویسم حداقل 4-5 تا پست می شد و من حالا یه مجموعه دوست داشتنی از این کتاب ها داشتم! شایدم یه روزی همت به خرج دادم و نشستم نوشتمشون... 

اون اوایل که از وبلاگ فاصله گرفته بودم، با خودم فکر می کردم می تونم تو کانال یا اینستا، کتابایی که میخونم رو بذارم، اما واقعیتش اینه که به جز چند مورد، نتونستم بنویسم. هم به خاطر اینکه محدودیت واژه داری و کلا تایپ با گوشی، سرعت آدم رو خیلی میاره پایین؛ همین که نمیشه یه مجموعه مرتب ازشون داشت. خب تو اینستا و تلگرام و ... آدم از همه چیز و همه جا ممکنه بنویسه و مخاطب هات ممکنه خیلی متفاوت باشن و حوصله شون سر بره و از طرفی خودت هم وقتی دنبال یه کتاب میگردی، با یه آشفته بازاری روبرو میشی که حد نداره! خوبی اینجا این بود که خیلی یک دست و مرتب بود! هرچند به آقای شیرازی هیچ اعتباری نیست و ممکنه یه روز بیای ببینی همه چی نیست و نابود شده :) 

اینکه من امشب انقدر حال و هوای اینجا رو کردم شاید به خاطر اینه که تو 24 ساعت گذشته فقط کتاب دیده ام و هر جا رفته ام پر از بوی کتاب بوده... از اون ساختمون قدیمی دفتر ناشر توی خیابون ادوارد برون که یه عاااالمه کتاب از زمین چیده بود تاااا سقف، گرفته... تا خیابون انقلاب که تو مسیرم کلی دستفروش کتاب نشسته بود و بعدش بازارچه های دوست داشتنی ای که تمام کتاب های دوران لیسانسم رو از اونجا خریدم در حالی که اون کتابا تو شهر خودمون پیدا میشد یا نهایتا دو روزه برام میاورد، اما من اعتیاد داشتم به اون فروشگاه های تر و تمیز کتاب های زبان و دلم میخواست از اونجا خرید کنم و همیشه هم خریدم از لیستم بیشتر میشد...! جالب اینکه دیشب هم همین اتفاق افتاد و برای خرید 3 جلد کتاب رفته بودم اما با 13 جلد کتاب اومدم بیرون. بعدش هم امروز صبح که رفته بودم شهر کتاب و فقط یه کتاب می خواستم اما در نهایت 3 تا خریدم...

هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی بوی کتاب بشه جز بو های مورد علاقه ام.. اینکه خوندن و نوشتن جز علایق منه، یه چیز کاملا واضحی بود، ولی اینکه یه کتاب رو باز کنم و سرم رو بذارم وسط کتاب و نفس عمیق بکشم و بو بکشم رو، هیچ وقت پیش بینی نکرده بودم :)  دیروز وقتی سرم رو فرو کردم میون کاغذای نوی اولین چاپ و دقیقا اولین کتابی که از زیر دستگاه چاپ بیرون اومده، به این فکر کردم که چه بوی محشری میده.. هرچند هنوز کلی ویرایش میخواد و طرح جلدش باید عوض بشه و ...، اما همون ویرایش نخستش رو به حدی دوس داشتم که تمام خستگی این دو سال یه جا از تنم در رفت...

+ نوشته شده در جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷ساعت توسط مهرنوش |