شغل ها بو دارند... دست آخر هر آدمی شبیه شغلش می شود.
صفحه ی 6
تقدیر مثل گلوله همیشه در راه است، گاهی پنج دقیقه دیر می رسی گاه زود، و بعد مسیر زندگی ات عوض می شود. می توانستی مرده باشی، و زنده ای.
صفحه ی 23
قورت دادن بعضی از مسائل مثل ماه ها تو را ندیدن عادت من است. این تحمل را عملی به توانایی من در پذیرفتن مسائل ندان. آن چه را که پذیرفتم زندگی توست، آن چه را که آرزو می کنم خوشبختی توست، تصمیم بگیر که دیگر مرا نبینی، چون من چندان با تعقل کاری ندارم، من دیوانه ام...
صفحه ی 30
آدم چقدر احمق است که گاهی سرنوشتش را می سپارد به دست روز مبادا. گاهی چیزی کوچک می تواند با سرنوشت آدم بازی کند، گاهی آدم نامه ای را بی دلیل حفظ می کند که بعدها همان نامه سند محکومیتش می شود.
صفحه ی 72
همیشه می خواستم بدانم مرز احساس و منطق کجا تعیین می شود. در آلمان فهمیدم که مرز احساس و منطق در فرهنگ تعیین می شود، در درازای تاریخ، آلمانی ها کانت را دارند و ما حافظ.
صفحه ی 88
دنیا پر از آدم هایی است که همدیگر را گم کرده اند.
صفحه ی 93
تاریخ مثل یک صفحه کاغذ است که ما روی پهنه اش زندگی می کنیم و درد می کشیم، دردی به پهنای کاغذ. وقتی گذشتیم در پرونده تاریخ به شکل خطی دیده می شویم، همان خط لبه کاغذ. گاهی هم اصلا دیده نمی شویم.
صفحه ی 100
گاهی بی آنکه هرگز به چیزی فکر کرده باشی، خوابش را می بینی، و بعد هی از خودت می پرسی تعبیر این خواب چیست؟ حالت خوش نیست، بد هم نیست، ولی با یک کلمه یا تصویر شبت زیبا می شود، یا چنان از تلخی روزت مکدری که دلت میخواهد دوباره بخوابی و به همان خواب برگردی.
صفحه ی 122
آدم در تنهایی است که می پوسد و پوک می شود و خودش هم حالیش نیست. می دانی؟ تنهایی مثل ته کفش می ماند، یکباره نگاه می کنی می بینی سوراخ شده. یکباره می فهمی که یک چیزی دیگر نیست. بیش تر آدم های دنیا در هر شغلی که باشند از خودشان هرگز نمی پرسند چرا چنین شغلی دارند. چیزهای دیگری هم هست که آدم دنبال دلیلش نمی گردد. یکیش مثلا تنهایی است.
خیلی ها فکر می کنند که سلامتی بزرگ ترین نعمت است، ولی سخت در اشتباهند، وقتی سالم باشی و در تنهایی دست و پا بزنی، آنی مریض می شوی، بدترین نحوست ها می آید سراغت، غم از در و دیوارت می بارد، کپک می زنی، کاش مریض باشی ولی تنها نباشی.
صفحه ی 153
پ.ن(مخاطب خاص): یه خبر از خودت بده دلآرام!!
گفته بودم همه رنگی به تو می آید
و وقتی می روی
دنیای من سراسر بی رنگ می شود؟!
عباس معروفی