پژمان! تو داری کتاب میخونی!؟ (+)
پ.ن: از هموطنان عزیز تـرک زبان، کسی اینجا رو دنبال میکنه که کتاب سمفونی مردگان رو هم خونده باشه!؟ چند تا سوال داشتم، اگه کسی هست که ترکی بلده و این کتاب رو خونده، ممنون میشم اعلام حضور کنه!
صفحه ی 174
کتاب : سال بلوا / نویسنده : عباس معروفی
پ.ن۱: با اینکه نگارش«تماماً مخصوص» و «سمفونی مردگان» خیلی قشنگ تر بود و خیلی دوسشون داشتم، اما من از خوندن «سال بلوا» لذت بیشتری بردم. علتش هم یه مسئله ی کاملاً شخصی بود. اینکه همون اوایل داستان متوجه شدم کل داستان توی شهر خودم اتفاق افتاده و اسامی که توی داستان به کار برده شده، چندان هم خیالی نیست و این آدم ها واقعا 100 سال پیش توی این شهر زندگی می کرده اند و فضایی که نویسنده توصیف میکنه واقعا اون زمان وجود داشته و من ازش بی خبر بوده ام!! در طول خوندنش زیر تمامی اسم ها و شخصیت ها و مکان هایی که نام برده شده بود خط کشیده بودم و مدام کتاب به دست کنار مادرجون و پدربزرگم نشسته بودم و سوال پیچشون میکردم!
جالب اینکه یکی از اون شخصیت ها هنوز زنده اس و من اونو با چشم خودم دیده ام!!! این قسمتش خیلی واسم هیجان انگیز بود!
پ.ن ۲: نمیدونم رمان تا چه حد مستند سازی شده و تا چه حد به واقعیت نزدیکه. اگه کل داستان واقعیت داشت، حتما نویسنده اینو اول کتاب ذکر میکرد. چیزی از واقعی بودن داستان گفته نشده، اما من شباهت های زیادی بین صحبت های مادرجونم و نوشته های کتاب پیدا کردم!
پ.ن ۳: برای اینکه پست طولانی تر از این نشه، بقیه ی قسمت های دوست داشتنی ش رو توی یه پست دیگه می نویسم.
هر کس که از نظر عاطفی نیروی بیش تری می گذارد بیش تر درد می کشد. طبیعی است که بیش تر هم جیغ بزند.
صفحه ی 206
از هزار تا آدم یک رفیق سوا کن، از آن یکی هم بترس.
صفحه ی 207
هر کس مخالف طبیعت حرکت کند، طبیعت ازش انتقام می گیرد.
صفحه ی 217
وقتی یک گربه را در سه کنج دیوار با چوب به کتک بگیری و راه فراری براش نگذاری، در یک فرصت برمی گردد و چنان پنجه زهرآلودی به صورتت می کشد که حتا اگر دردش را از یاد ببری، جای زخم ناسورش تا ابد روی چهره ات می ماند. طبیعت آدم های زورمند از وحشی گری انسان اولیه تبعیت می کند که بر سر دوراهی کشتن و کشته شدن، قربانی را در وضعیتی مشابه قرار می دهند؛ اگر نکشی، کشته خواهی شد.
صفحه ی 227
زمان جنگ به هر شهر و خیابانی پا می گذاشتی جمله ی معروف خمینی برابرت دیوار میشد: «جنگ، جنگ است، و عزت و شرف و حیثیت ما در گرو همین جنگ است.» البته او از همان جنگ ایران و عراق حرف زده بود، اما اگر خوب دقت کنی میبینی، پشت جبهه ی همه ی جنگ های دنیا درست در کنار آدم هایی که از جانشان مایه می گذارند، کسانی هم دارند بی شرفی حراج می کنند. شاید اهمیتی هم نداشته باشد، فقط اینش غم انگیز است که برخی آدم ها برای خرید و فروش همان بی شرفی در صف می ایستند که دست خالی برنگردند.
صفحه ی 238
- اگر مرا نخواستی و بهم گفتی برو، من چکار کنم؟
- برو، ولی مرا هم با خودت ببر.
- کجا؟
- توی بغلت...
صفحه ی 239
حتا بازی کردن نقش حقارت، بی وجدانی، و بی شرفی کاری دشوار است. هنرپیشه هایی که ناچارند چنین نقشی ایفا کنند، از جان شان مایه می گذارند. کسانی که زندگی شان سراسر حقارت و بی وجدانی است سعی می کنند برای وجدان دیگران یک نقطه ضعف پیدا کنند؛ چون در تاریکی خودشان دردمی کشند.
صفحه ی 243
عشق یعنی اینکه آدم خود را در نگاه کسی ببیند. صفحه ی 262
قرار نیست همه ملت های جهان سختی ها و مصائب آلمانی ها را دوباره تجربه کنند که! ما هم تجربه های خودمان را داریم. ما همیشه صدای انفجار شنیده ایم، مدام به ما تجاوز شده، ما هم به محبت نیاز داریم. شاید دلیلش این چیزها باشد که ما کلمه نه را برای دوست و رفیق هرگز به کار نمی بریم. حتا برای آشنایان هم به کار نمی بریم. به رهگذران هم نمی توانیم به آسانی نه بگوییم.
صفحه ی 270
آدم هایی که در خواب می آیند و حرف می زنند و هستند کجا می روند؟ بقیه زندگی شان کجاست؟ آیا آن ها زنده اند و ما رویای آن ها هستیم؟ یا ما زنده ایم و در رویای آن ها گاهی حضور داریم؟ چقدر بی مرز و راحت اند، دیوار ندارند، زمان ندارند، تابلو ندارند، مرز ندارند، و ما از هر جای زمانشان می گذریم به جای دیگر. آیا جهان آن ها تکامل یافته جهان ماست؟ آیا ما هم وقتی به آن ها پیوستیم هر کجا که بخواهیم با یک اراده می رویم؟ در هر زمانی؟ به هر خانه و هر شهری؟ کنار هر آدمی؟چقدر دلم برای یانوشکا تنگ شده! چرا خیلی از آرزوها راهش به گور است؟
صفحه ی 282
آدم وقتی کسی را عمیقا دوست دارد، هرشب می تواند خوابش را ببیند. صفحه ی 282
برنارد :«زن مثل مسواک است عباس! استفاده کن بینداز دور، یکی دیگر بردار.»
صفحه ی 292
بخت یعنی اراده ی خودت. یعنی ابتکارها و تصمیم های خودت.
صفحه ی 305
سگی که پارس کند، نمی گیرد.
صفحه ی 319
در سفر بود که پس از سال ها فرصت یافتم خودم را از دور تماشا کنم. واقعا تا آدم سفر نکند، هرگز خودش را نمی شناسد. سفر یعنی این که تو با دیدن یک درخت احساس کنی برای اولین بار است آن درخت را می بینی. وگرنه این همه خلبان و راننده شب و روز از جایی می روند به جای دیگر. هیچ درختی براشان تازگی ندارد. این که سفر نیست. سفر یعنی دور شدن از یکنواختی، وسعت دید نسبت مستقیم دارد به بُعد مسافت. هر چه دورتر، وسعت دید بیش تر. و من این را پیش از سفر نمی دانستم. سفر یعنی این که صبح از خواب بیدار شدی تعجب کنی و از خودت بپرسی من این جا چه می کنم؟
صفحه ی 324
گاهی هیچ چیزی نمیتواند جلو فرورفتن یا اوج گرفتن آدمی را بگیرد. تو یک جا ایستاده ای و می بینی داری فرو می روی.
صفحه ی 239