روزی راهبی هندی در کلاس درس حضور یافت و روی به شاگردانش کرد و گفت: «امروز میخواهم بحث مهمی را با شما بازگو نمایم. خوب گوش کنید! این بحث با یک پرسش آغاز می شود و ان این است : چرا دو نفر وقتی عصبانی هستند سر هم داد می زنند حتی وقتی نزدیک هم هستند؟»
یکی از شاگردان گفت: «چون آرامش خود را از دست داده اند.»
استاد گفت: «نه!»
یکی از شاگردان گفت: «چون کنترلشان را از دست داده اند.»
استاد گغت: «نه!»
خلاصه هریک از شاگردان حرفی زدند و پاسخ همه ی ان ها «نه» بود.
لحظاتی به سکوت گذشت...
استاد گفت: «وقتی دو نفر عصبانی و خشمگین هستند، سر هم داد می زنند.چرا؟
چون قلب هایشان از هم دور است و میخواهند صدای قلب هایشان را به یکدیگر برسانند. حالا نگاه کنید به دو نفر که عاشق هم هستند، وقتی در کنار هم هستند حتی بلند هم حرف نمیزنند بلکه در گوش هم نجوا میکنند، چرا؟
چون قلب هایشان به هم نزدیک است. حالا نگاه کنید به دو عاشق حقیقی:
آنها حتی با هم نجوا هم نمیکنند بلکه فقط در سکوت با یکدیگر حرف میزنند، چرا؟ چون
قلب هایشان یکی است!»
صفحه ی 273 کتاب : لطفاً انسان باشید / نویسنده : محمود نامنی - رضا امان الهی
برچسبها:
محمود نامنی,
رضا امان الهی
+
نوشته شده در یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
علت اختلاف نظر صرفاً دشواری و پیچیدگی ذاتی یک موضوع نیست، بلکه تفاوت آرا از آنجا پدیدار می شود که دو طرف نزاع از دیدگاه طرف مقابل به خوبی آگاه نبوده و در مسئله ای دچار اختلاف می شوند. صفحه ی 44
اصولاً محدودیت فکری برخی از انسان ها و ناتوانی آنان در حل قطعی همه مسائل اعتقادی از جمله مهمترین علل اختلافات است. در مواردی که مسئله به روشنی قابل حل نیست، هر کس به حدس و گمانی می رسد. در این صورت اختلاف نظرها آشکار می شود و کم کم به پیدایش فرقه ها می انجامد. صفحه ی 56 کتاب : دانشنامه فرق و مذاهب اسلامی / نویسنده : علی پزشکی
برچسبها:
علی پزشکی
+
نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
عشق و قنادی رابطه ی نزدیکی با هم دارند؛ مهم ترین مساله، تازگی آنهاست و مخلفاتی که با آن ها مخلوط می کنی، که تنها در این صورت تلخ ترین مواد، به شیرین ترین مواد تبدیل می شوند.
صفحه ی 17
برای نوشتن به جوهر و قلم نیازی ندارم، بلکه با آسوده خیالی خود می نویسم. نمی دانم چه برداشتی از حرف های من می کنید. جوهر را می توان خرید، اما برای فروش آسوده خیالی، هیچ مغازه ای نیست. گاهی این آسودگی به وجود می آید و گاه به وجود نمی آید و این به شرایط بستگی دارد.
صفحه ی 56
ما نمیخواهیم جهان را مرمت کنیم، فقط می خواهیم نظم و ترتیب خاصی به آن بدهیم تا برای خود جایگاهی مشخص سازیم؛ جایگاهی بسیار بزرگ و لایق، به آن اندازه که استعدادش را داریم!
صفحه ی 92
« زندگی زناشویی
پهنه ی وسیع و بی انتهایی دارد،
گاه ممکن است به نابودی ختم شود
و گاه ممکن است با آرامش ادامه یابد ...
زندگی زناشویی
همانند حیوانی تنومند و جان سخت است،
و به آهستگی می میرد...»
صفحه ی 96
تجربه تحقیرشدن به همان اندازه فراموش ناشدنی است که تجربه ی عشق...
صفحه ی 97
همه ما بشکلی، در زندگی یکدیگر موثریم و من فکر میکنم که اصلی ترین هنراین است که همیشه فاصله هارا حفظ کنیم. اگر بیش از حد به هم نزدیک شویم، میسوزیم و اگر بیش از حد از یکدیگر دور شویم، یخ میبندیم.باید بیاموزیم که فاصله ی مناسب را حفظ کنیم و از آنجا تکان نخوریم .
صفحه ی 117
«اگر تو مرا دوست نداری،
من تو را دوست می دارم و اگر دوستت می دارم،
میخواهم که مراقب خودت باشی ...»
صفحه ی 122
نمی دانم کدام یک بدتر است: این که با هیچ چیز دنیا مطابقت نداشته باشیم و یا اینکه با همه چیز آن منطبق باشیم.
صفحه ی 125
کسانی که ما را دوست دارند از آنها که از ما نفرت دارند، خطرناکترند. زیرا انسان قادر نیست در مقابل آنها از خود مقاومتی نشان دهد. هیچ کس نمیتواند به اندازه ی یک دوست، انسان را به انجام کاری وادارد که درست بر خلاف میل اوست. صفحه ی 133
با وجود دیگران هرگز نمیتوان رشد کرد، زیرا آن ها به ما عشق می ورزند و تصور میکنند همین برای شناختن ما کافی است؛ اما تنها با رهایی از این عشق است که می توان به رشد و تکامل رسید و نیز با انجام کارهایی که مجبور نباشیم تاوانش را به دیگران پس دهیم،گرچه اگر تاوانش را هم پس بدهیم، باز هم نمی توانند ما را درک کنند، زیرا این ها از آن دسته کارهایی هستند که بخش ناپیدا و غیرقابل دسترس وجودمان انجام می دهد و پرده ی عشقی که آن ها رویمان انداخته اند آن ها را پنهان نساخته است.
صفحه ی 138 کتاب : دیوانه وار / نویسنده : کریستین بوبن / ترجمه : سید حبیب گوهری راد
برچسبها:
کریستین بوبن
+
نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
زنان وقتی قصد دارند به طور ناگهانی یک رابطه ی احساسی با مرد مورد علاقه شان ایجاد کنند با واکنش و رفتارهای متفاوتی از سوی مردان مواجه می شوند. از شوخی، دل شکستگی ضعیف و عصبانیت گرفته، تا خشونت و فریاد. در صورتی که قصد زن ابراز دوست داشتن به وی است. اما مرد تصور میکند زن میخواهد او را به اجبار از اتفاق های دیگر ذهنش خارج کند و به
اتاق عشق وارد نماید.
صفحه ی 50 کتاب : رازهایی درباره زنان / نویسنده : باربارادی آنجلیس / ترجمه : آزاده سخایی منش
برچسبها:
باربارا دی آنجلیس
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
عاقلان فقط به این خاطر که عاشقند، عاقلند! و احمق ها فقط به خاطر این که فکر میکنند می توانند عشق را درک کنند، احمقند.
صفحه ی 51
عشق را دیوانگان اختراع کردند.
صفحه ی 53
اما عشق خیلی شبیه یک سد است. اگر بگذاری یک شکاف کوچک پیدا کند، که فقط یک قطره آب بتواند از آن نفوذ کند، همان شکاف به زودی تمام ساختار سد را فرو می ریزد و طولی نمیکشد که دیگر هیچ کس نمی تواند نیروی جریان آب را مهار کند. زیرا در آن زمان آن دیوار ها فرو نمی ریزند، عشق چیره میشود و در آن هنگام دیگر هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی ممکن یا محال است، حتی این هم که آیا می توانیم محبوبمان را در کنار خود داشته باشیم، یا نه؛ اهمیت ندارد.
عاشق یعنی بر خود مسلط نبودن. صفحه ی 55
و شکست. هیچ کس نمی تواند از شکست اجتناب کند. اما بهتر است در چند جبهه از جنگی که برای رسیدن به رویاهای خود میکنی، شکست بخوری، تا اینکه بدون اینکه حتی بدانی برای چه می جنگی، شکست خورده باشی.
صفحه ی 76
کائنات همیشه به ما کمک می کنند که برای رویاهای خودمان بجنگیم، مهم نیست که ممکن است چقدر احمقانه باشند. رویاهای ما مال خودمان هستند و فقط ما می توانیم تلاشی را که برای زنده نگه داشتن آن ها لازم است، بلد باشیم.
صفحه ی 80
ما فقط باید عاشق کسانی شویم که می توانند در کنارمان بمانند. صفحه ی 81
هیچ یک از ما حرفی از عشق نزده بود. عشق نیازی ندارد که مورد بحث قرار گیرد. عشق صدای خودش را دارد و برای خودش حرف می زند.
صفحه ی 96
اما عشق، صرف نظر از اینکه آیا ما در زندگیمان یک بار عاشق می شویم یا دوبار یا دوازده بار، همیشه تازه است. ما همیشه با یک وضعیت کاملاً نو رو به رو می شویم. عشق می تواند ما را به جهنم واصل کند یا به بهشت برساند. اما همیشه ما را به جایی می برد. ما باید آن را به سادگی بپذیریم، زیرا چیزی که هستی ما را تغذیه میکند و پرورش می دهد، عشق است. اگر دست رد به سینه اش بگذاریم، از گرسنگی می میریم. زیرا شهامت این را نداریم که دست دراز کنیم و میوه را از روی شاخه های درخت زندگی بچینیم. باید هرجا که عشق را می یابیم، آن را برگیریم، حتی اگر مفهومش ساعت ها، روزها، و هفته ها ناامیدی و غم باشد.
صفحه ی 98
حقیقت در جایی هست که ایمان هست.
صفحه ی 108
در میان تمام شگفتی های هستی، شگفت انگیز ترین چیز برای ما خود ما هستیم.
صفحه ی 111
هرچه خواست تو باشد، همان شود، خدای من! زیرا تو از ضعف های دل بندگانت آگاه هستی و تنها به اندازه ی طاقت هر کس بار بر دوش او می نهی.
صفحه ی 115
انتظار پر از رنج است. فراموش کردن هم رنج آور است. اما رنج بلاتکلیفی از هر چیزی بیشتر است. صفحه ی 125
عشق واقعی بالاتر از هر چیزی است و بهتر است که آدم بمیرد، تا اینکه نتواند عاشق شود.
صفحه ی 136
مردان همیشه دلایل خودشان را دارند. اما حقیقت این است که همیشه عاقبت آدم را ترک می کنند.
صفحه ی 142
به خاطر کسی که دوستش دارید، مبارزه کنید!
صفحه ی 175
عشق هرگز کسی را از رویاهای خود دور نمی سازد.
صفحه ی 179 کتاب : کنار رود پیدرا نشستم و گریستم / نویسنده : پائولو کوئیلو / ترجمه : سوسن اردکانی
برچسبها:
پائولو کوئیلو
+
نوشته شده در یکشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد؛ و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است. مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد. دیگر کسی بر این سینه ی سخت و ستبر نمیکَند. دنیا بیستون است و روی هر ستون، عفریت فرهادکش نشسته است. هر روز پایین می آید و در گوش ات نجوا میکند که شیرین دوستت ندارد؛ و جهان تلخ می شود. تو اما باور نکن. عفریت فرهاد کُش دروغ می گوید. زیرا که تا عشق هست، شیرین هست.
عشق اما گاهی سخت می شود، آن قدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می آید. روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه می توان ردّی از عشق گذاشت. و گرنه هیچکس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت...
ما فرهادیم و دیگران به ما می خندند. ما فرهادیم و می خواهیم بر صخره های این دنیا، جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم؛ از ملکوتا مغاک. عشق، شیر و عشق، شکر؛ عشق، قند و عشق، عسل؛ شیر و شکر و قند و عسلِ عشق، نه در دست شیرین که در دستان خسرو است. خسروِ ما اما خداوند است. ما به عشق این خسرو است که در بیستون مانده ایم. ما به عشق این خسرو است که تیشه به ریشه ی هر چه سنگ و صخره می زنیم. ما به عشق این خسرو ... وگرنه شیرین بهانه است...
صفحه ی 42 کتاب : من هشتمین آن هفت نفرم / نویسنده : عرفان نظرآهاری
برچسبها:
عرفان نظرآهاری
+
نوشته شده در سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
این بلا را چه کسی بر سرت آورده است شمسای گیلانی؟
_ عشق. تو که میدانی.
_ خب عشق که گناه نیست. چرا می ترسی؟
_ عشق ِ به نامحرم حتی؟
_
محرمی و نامحرمی، به نیت بستگی دارد._ نیتم که پاک است؛ جرئتم کم است.
_ حرف از پاکی و ناپاکی نیست؛ حرف از قصد است. مقصدِ عشق، حد محرمی و نامحرمی را مشخص میکند.
_ مَرد! آنچه که می گویی، با این جسارت، آیا در دیانت ما خلاف نیست؟
_ خلاف از چشم خدا، یا خلاف از چشم آنها که به جای خدا حرف میزنند؟
_ چه فرق میکند؟ اینها هستند که احکام الهی را اجرا میکنند.
_ تو که از حکم عاشقی می ترسی، چرا عاشق شدی مَرد؟
_ به اراده که نشدم. قصد عاشق شدن که نکردم. نخواستم که بشوم. بی خبر بودم که شدم. من این راه را به خود نپیمودم ملّا! دیدم، بی آنکه بخواهم که ببینم، و از اراده ساقط شدم.
_ برایت توضیح میدهم تا آرام بگیری؛ آنچه به اراده ی آگاهِ انسان نیست، از سه سرچشمه می جوشد: اول، طبیعت آدمی، که خلاف نمیکند، و خلاف نمیخواهد و برای خلاف کردن هم ساخته نشده است؛ چرا که در ساخت خمیره، سرشت، و طبیعتِ آدمی، شیطان، هیچ دخالتی نداشته است و نه خواهد داشت. شیطان ذره ای از آن گِل را در اختیار نداشت_ زمانی که خداوند ِدو عالم، به ساخت حضرت آدم اقدام کرد. خداوندِ دو عالم، پس از آنکه انسان را، در استقلالِ محض و تجرد مطلق خدایی خویش، پدید آورد، آنگاه از شیطان خواست که انسان را سجده کند و شیطان، نکرد. پس، نفس ِ شیطانی عَرَض است، نفس الهی، ذات. خدا، جز پاک نیافریده است: نگاه ِ پاک، قلب ِ پاک، تن ِ پاک، روح ِ پاک، ... اما راه ابتلا به مرض را هم مسدود نکرده است تا پاک را بتوانی به اراده و با تسلط عقل و نقل، پاک نگه داری. پس، مرض، عَرَض است، طهارت و نجابت، گوهر و اصل. پس اگر طبیعت تو چیزی را بطلبد، آن چیز بد نیست.
دوم، اراده ی الهی؛ یعنی هر آنچه که خداوند، به هر علت، خواسته است که تو به آن مبتلا و اسیر شوی، و در این جز خیر، هیچ نیست، و خوشا به حال آنکس که اسیر چنین بندی است و مبتلای به چنین دردی_ که «
دردمندان، به چنین درد نخواهند دوا را».
سوم، خواست شیطان.
شیطان، زورمند است، نه قدرتمند.
قدرت از آنِ خداست، زور از آنِ شیطان.
شیطان، با اتکای به زور، میکوشد به هر شکل که مقدور باشد، حتی برای دَمی، در خانه ی قدرت بنشیند، به نظر میرسد که ابلیس، از هر در که درآید، خداوند، از آنجا غایب است؛ و این است کُفر. ابلیس، مکانِ خدا را که قدرت است و خیر، اشغال نمی کند، بلکه مکان ابلیسی خویش را که زور است و ظلم، ایجاد میکند. پس، دو نیروی اول و دوم باید بگویند: حالی که تو به آن دچاری، شیطانی است یا غیر شیطانی. نیروی اول عقل سلیم را در درون خود دارد؛ نیروی دوم، وجدان را. آیا عقل سلیمِ تو و وجدان شریفِ تو به تو می گویند که این عشق ابلیسی ست؟
صفحه ی 175، 176، 177
کتاب : مردی در تبعید ابدی / نویسنده : نادر ابراهیمی
برچسبها:
نادر ابراهیمی
+
نوشته شده در دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
قلبم کاروانسرایی قدیمی است!همه می آیند و می روند و هیچ کس نمی ماند.هیچ کس نمی تواند بماند.که مسافرخانه جای ماندن نیست.می روند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من نمی ماند.
کاش قلبم خانه بود،خانه ای کوچک و کسی می آمد و مقیم میشد.می آمد و می ماند و زندگی می کرد.
سال های سال شاید...
کتاب: در سینه ات نهنگی می تپد/نویسنده:عرفان نظر آهاری
برچسبها:
عرفان نظرآهاری
+
نوشته شده در پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
همه ی حیوانات برابرند. اما بعضی حیوانات نسبت به دیگران، برابرترند.
صفحه ی 122 کتاب : قلعه حیوانات / نویسنده : جورج اورول / مترجم : ز.علیزاده
برچسبها:
جورج اورول
+
نوشته شده در پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
گفت: «اگر از یک تا صد بشمری یک تومان میدهم.» طفل با هیجان و اشتیاق شروع کرد به شمردن. شاید پول برای اون مهم نبود. فقط دلش میخواست ان مرد بداند که او شمردن را می داند. شمرد و شمرد تا رسید به عدد «سی». پسرک، این عدد را نمیدانست اما خیال میکرد که میداند. این بود که بدون مکث و ترس، به جای «سی» گفت: «بیست و ده» و ادامه داد: «بیست و یازده، بیست و دوازده، بیست و سیزده، بیست و ...»
مرد به آرامی گفت: «اینطور درست نیست. سی، چهل، پنجاه ... اما اگر حالا نمیتوانی یکجا تا صد بشمری، پنج دفعه از یک تا بیست بشمر. همان صد می شود. من هم قبول میکنم. بعدها یاد میگیری که چطور باید تا صد بشمری» و طفل شادمانه و بدون معطلی از یک شروع کرد.
مرد نگفت: «حالا دیدی بلد نیستی؟» و یا « تو که تا بیست و نه بیشتر بلد نیستی. بنابراین بازی را باختی.» اگر این کار را میکرد پسرک حسابی دلگیر میشد و قلبش می شکست. و مسلماً اگر مرد در آن چند دقیقه میخواست معلم حساب طفل بشود، راه به جایی نمی برد و طفل را هم خسته میکرد. در عوض او به طفل آموخت که با همان چند عدد که می داند به «صد» برسد و شکست نخورد.
صفحه ی 18 کتاب : ابن مشغله / نویسنده : نادر ابراهیمی
برچسبها:
نادر ابراهیمی
+
نوشته شده در چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
قطاری که به مقصد خدا می رفت٬ لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست، کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟ قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می ایستاد٬ کسی کم می شد. قطار می گذشت و سبک می شد. زیرا سبکی قانون راه خداست. قطاری که به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت: اینجا بهشت است. مسافران بهشتی پیاده شوند. اما اینجا ایستگاه آخرین نیست.مسافرانی که پیاده شدند٬ بهشتی شدند. اما اندکی٬ باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت: دورود بر شما، راز من همین بود. آن که مرا می خواهد٬ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد...
صفحه ی 24 و 25
کتاب : پیامبری از کنار خانه ما رد شد / نویسنده: عرفان نظرآهاری
برچسبها:
عرفان نظرآهاری
+
نوشته شده در چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
دلت که گرفته باشد، غروب یکشنبه هم که باشد، بوم و سه پایه و کوله پشتی ات را برمیداری، به خودت میگویی گور پدر مشتری. تا آن سمت میدان میدوی. طوری که انگار دلت لک زده باشد برای قهوه ترک مادمازل کتی.
صفحه ی 18
بهم گفت کاش عروسم بودی یا دخترم. ازم خواست باز هم بهش سر بزنم.
مادر می نوشت :« کاش برایش یک خط نامه بدهی.»
مادر نوشت :« دیگر زرینه خانه مان نمی آید، شوهرش دادند.»
صفحه ی 19
زرینه برایم نوشته بود: « اگر دلت هوایم را کرد خبرم کن. ازش طلاق میگیرم. شش شکم هم که زاییده باشم زیر همه چیز میزنم.»
مادر نوشته بود: « فکر زرینه را از سرت بیرون کن، معصیت دارد.»
صفحه ی 19
اتفاقی نقاش شدم. از وقتی گربه ام گم شد، پدرم مداد نقاشی داد دستم و گفت برای اینکه دلت هواش رو نکنه عکسش رو بکش.
صفحه ی 30
گفتم: « تو هیچ وقت عاشق شدی؟»
خاکستری نگاهم کرد. خاکستری غمگین ترین رنگ هاست.
صفحه ی 31
یکی از ما خودش را کشت. دار زد. توی حمام، تاب میخورد آن بالا. وسط هاله ی بخار. پلک نمیزد. دهانش باز مانده بود. جوری که انگار بخواهد بگوید :« تف به این زندگی!»
صفحه ی 49
یه روز اگه بزرگ شم، میخوام از هیچی نترسم...
صفحه ی 77 کتاب : مادمازل کتی / نویسنده : میترا الیاتی
برنده جایزه بنیاد گلشیری در سال 1380
برنده جایزه خانه داستان در سال 1380
برچسبها:
میترا الیاتی
+
نوشته شده در چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال میکند
هی با شماره های غلط
زنگ میزند آن وقت
من اشتباه میکنم و او
با اشتباه های دلم حال میکند
دیروز یک فرشته به من می گفت:
تو، گوشی دل خود را
بد گذاشتی
آن وقت ها که خدا به تو میزد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا برنداشتی؟
یادش بخیر
آن روزها
مکالمه با خورشید
دفترچه های کوچک ذهنم را
سرشار خاطره میکرد
امروز پاره است
آن سیم ها که دلم را
تا آسمان مخابره میکرد
اما
با من تماس بگیر خدایا
حتی هزار بار
وقتی که نیستم
لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار!
صفحه ی 10
کتاب: روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس / نویسنده : عرفان نظرآهاری
برچسبها:
عرفان نظرآهاری
+
نوشته شده در سه شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش تر تنهاست. چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد، و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند، تنهایی تو کامل می شود.
کتاب : سمفونی مردگان / نویسنده : عباس معروفی
برچسبها:
عباس معروفی
+
نوشته شده در دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
همان لحظه بود که عاشقش شدم. قسم میخورم. با این همه خوب می دانم اگر در دانشکده ی دیگری درس میخواندم، عاشق کس دیگری میشدم. یا اگر در شهر دیگری می بودم. یا کشوری دیگر. اگر صد سال قبل زندگی میکردم لابد عاشق خاتونی میشدم از قاجاریان. و اگر دویست سال قبل به دنیا آمده بودم با همین توان و غرابت، عاشق زنی دیگر با اسمی دیگر. مه لقا مثلاً. خودم را اینطور قانع کرده ام که افسانه تنها یکی از آن هزاران معشوقه های بالقوه ای بود که می توانستم به آن ها عشق بورزم. دلیل روشنی ندارم اما فکر میکنم بین این افسانه ها باید چیزهای مشترکی باشد. صفحه ی 12
برای من زندگی فقط می گذشت، اما برای افسانه زندگی جریان داشت. صفحه ی 29
خوب میدانم که گریه های بزرگی در انتظارم است. وقتی مادرم بمیرد من سخت گریه خواهم کرد. این را از همین حالا میدانم. یعنی سال هاست که میدانم. از یادآوری اش به وحشت می افتم اما هیچ روزی را بدون فکر کردن به آن نگذرانده ام. اگر خواهرم بمیرد من باز گریه خواهم کرد. به شدت. شانه های من از گریه بر گور خواهد لرزید و من فکر خواهم کرد که دنیا به آخرین نقطه اش رسیده است. نرسیده است اما. هیچ مرگی دنیا را به آخرین نقطه اش نخواهد رساند. ما را اما شاید برساند. صفحه ی 31
وقتی نمیتوانی قواعد بازی را تغییر دهی، پس خفه شو و بازی کن. صفحه ی 31
گفت دوست داره همه، همه ی مردم دنیا، دختره رو دوست داشته باشند. گفت از اینکه فقط خودش دختره رو دوست داشته باشه احساس خفت و حقارت میکنه. گفت پروین بزرگتر از اونه که فقط یه نفر عاشقش باشه. صفحه ی 33
می خوام استعفا بدم. از آدم بودن. از اینکه مثل شما دو تا دست و دو تا پا و و دو تا گوش دارم از خودم متنفرم. کاش میشد یه تیکه چوب بود. یه تیکه سنگ. کمی خاک باغچه. کاش می شد هرچیز دیگه ای بود به جز شما عوضی های دو پای بوگندو. لعنت به شما! صفحه ی 40
کاش همون اول، همون وقت که هنوز هیچی به هیچی بود، وقتی هنوز یه خرده، تنها یه خرده دوستت داشتم این رو میگفتی، نه حالا که تک تک سلول هام عاشقت شدن. صفحه ی 53
خوب فشار انواع و اقسامی داره اما نتیجه ی همه ی اون ها یه چیز بیشتر نیست: بازسازی روح آدم ها. در واقع کار فشار یه نوع استحاله اس. روح مربع رو میکنه دایره. روح دایره رو می کنه مثلث. صفحه ی 64
به نظر من کیف دستی همه ی زن ها مقدسه. شرط می بندم محاله تو کیف دستی زن ها قرارداد و چک بانکی و شماره تلفن های وحشتناک و چیزای کثیف دیگه پیدا کنی. توی کیف دستی زن ها احتمالاً یه دسته کلید هست و یه آینه کوچولو و چند برگ دستمال کاغذی و شاید یه شیشه عطر و یه رژ لب و چند تا عکس و یه ذره پول. اما توی کیف مردها چی هست؟ تا حالا بهش فکر کردی؟ صفحه ی 68
گمونم مشتی حقه بازی و دروغ و چیزای کثیف دیگه. این چیزیه که تو کیف بیشتر مردها پیدا میشه. البته چیزهای بدتری هم هست که نمیخوام درباره شون حرف بزنم. صفحه ی 69
وقتی کاری رو که شدیداً خوب باشه انجام بدی انگار یه چراغ توی روحت روشن کرده ای. وقتی باز هم کار خوب انجام بدی می شه دو چراغ، میشه سه چراغ، صد چراغ، هزار چراغ. گمونم توی روح تاجی هزار تا چلچراغ روشنه. تقریباً تمام کارهایی که تاجی میکنه خوبه. زن های خونه دار هم همین طورند. واسه همینه که به نظر من همه ی زن های خونه دار مقدسند. صفحه ی 70
همه شون اولش خوبند. عین یه پر سبکند اما یواش یواش عینهو یه کوه سنگین میشن. یه کوه غصه. به نظر من که هر زن عینهو یه کوه غصه می مونه. صفحه ی 79
اگه زنت بمیره چی؟ و از اون بدتر اگه زنت رو بکشن چی؟ من که میگم اون کوه یهو خراب میشه رو دلت و اگه واقعا عاشقش باشی، اگه واقعا دوستش داشته باشی تا آخر عمر نمیتونی فراموشش کنی. حتی با خوردن هزارتا از این تلخی ها. یعنی عاشق هرکس که شدی دیگه نمیتونی فراموشش کنی. واسه همینه که به نظر من عشق یعنی هیولا. تا وقتی که کسی رو دوست نداشته باشی راحتی اما همین که عاشقش شدی اون کوه میاد سراغت. واسه همینه که به نظر من هر زن یعنی یه کوه غصه. من که از عاشق شدن مثل هیولا می ترسم، تو نمی ترسی؟ صفحه ی 80 کتاب : من گنجشک نیستم / نویسنده : مصطفی مستور
برچسبها:
مصطفی مستور
+
نوشته شده در دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
می خواهی از نگاه کردن به او فرار کنی. پس سعی میکنی با ورق زدن کتاب توی دستت یا با کشیدن خطوط نامفهوم روی تکه ای کاغذ خودت را سرگرم کنی، اما نمیتوانی. پرهیز از نگاه کردن به کسی که شوق دیدنش کلافه ات کرده، تردید مبهمت را به یقینی روشن تبدیل میکند: عاشق شده ای.
صفحه ی 12
چیزی درونت اتفاق می افتد که با همه جزئیاتش برای تو تازگی دارد. آنچه تو را شگفت زده میکند، عشق نیست. عشق را می شناسی. احساست از جنس عشق نیست. بی آنکه بدانی چرا، از حضور دخترک سرشار می شوی. شوقی به لمس کردن او نداری و دوست تر می داری او را از یک فاصله ی معقول تماشا کنی. صفحه ی 12
دیگر نمیتوانی ادامه دهی. ورقه را به صورتت می چسبانی و لب هات را روی نام کیمیا می بری. آرام می شوی. صفحه ی 14
باید همه چیز را تمام کنی. تمام روحت درد گرفته است. حالا اگر یک قدم دیگر به سمت کیمیا بروی، همه چیز تباه خواهد شد. فقط یک گام دیگر کافی است تا عشق آن روی تاریکش را به تو نشان دهد. باید همه چیز را همین حالا تمام کنی. صفحه ی 15 چند روایت معتبر درباره ی عشق
کاش یکی از آجر های خانه ات بودم، یا یک مشت خاک باغچه ات. کاش دستگیره ی اتاقت بودم تا روزی هزار بار مرا لمس کنی. کاش چادرت بودم. نه، کاش دست هات بودم. کاش چشمهات بودم. کاش دلت بودم. نه، کاش ریه هات بودم تا نفس هات را در من فرو ببری و از من بیرون بیاوری. کاش من تو بودم. کاش تو من بودی. کاش ما یکی بودیم. یک نفر دوتایی. صفحه ی 21
مهتاب از زیر درختان باغچه بیرون آمد. چند پروانه بالای سر او بال میزدند. مهتاب آنفدر جلو آمد که سایه اش افتاد روی کسری. کسری گفت: «دوستت دارم.» مهتاب گفت:«چقدر؟» کسری گریه اش گرفت:« آن قدر که نخوام زنم بشی.» صفحه ی 22 چند روایت معتبر درباره زندگی
چه همه چیز سر جاش باشد و چه نباشد، کسی که گیج است همه چیز را به ناچار گیج می بیند. صفحه ی 35
دنیا نگاتیو آخرت است. صفحه ی 37 چند روایت معتبر درباره مرگ
گاهی خودم هم از این همه عشق دیوانه وار به هراس می افتم. گاهی از اینکه انسانی بتواند این همه عشق را با خود حمل کند، به وحشت می افتم. صفحه ی 52 مصائب چند چاه عمیق
پدرم کراوات و پاپیون نمیزد. فراک نمی پوشید. ادکان مصرف نمیکرد اما همیشه یک شاخه نرگس وحشی توی سجاده اش بود که در سجده از بوی ان مست میشد. سجده هاش را شاید به همین خاطر طولانی میکرد. صفحه ی 58
همه ی این جماعتی که می بینی، میدونی واسه چی از کله ی سحر تا بوق سگ می دوند؟ واسه ی پول. واسه ی اینکه اگه پول نداشته باشن قدم از قدم نمی تونن بردارن. از اون که کنار خیابون کفش های جماعت رو واکس می زنه گرفته تا اون که ساختمون شصت طبقه هوا میکن، همه دنبال یه چیز میگردن: پول. صفحه ی 60
در فلسفه هم گاهی شعر های لطیفی هست. مثل این حرف که میگه خداوند از شدت ظهورش مخفی است. در واقع مفهوم این حرف اینه که خداوند اونقدر هست که گویی نیست. اون قدر حضور داره که انگار غایبه. اصلا غیبتش به دلیل شدت ظهورشه. میگن خداوند مثل یه صداست که از اول آفرینش تا آخر اون با یه حالت پیوسته در هستی نواخته میشه. چنین صدایی رو تا قطع نشه کسی نمیتونه بشنوه. در واقع دائمی بودن صدا مانع شنیدنش می شه. شاید به همین دلیله که ما نمیتونیم خداوند رو درک کنیم. به نظر من این خیال انگیزترین شعری یه که انسان در طول تاریخ سروده. صفحه ی 66
به نظر تو میشه کسی کسی عاشق نباشه اما شعرای عاشقانه بگه؟- راستش من فکر میکنم خواننده هم اگه عاشق نباشه، نمیتونه عمق شعرهای عاشقانه رو بفهمه. صفحه ی 67
یه بار به من گفت اون قدر سایه رو دوست داره که گاهی خودش هم از این همه دوست داشتن وحشت میکنه. از بزرگی دوست داشتن ترسیده بود. می فهمین؟! ترسیده بود! میگفت ترجیح میده به جای لمس کردن دست هاش، ساعت ها به اونا خیره بشه. این غریب ترین عشقی بود که من دیده بودم. صفحه ی 68 در چشم هات شنا می کنم و در دست هات می میرم
هوس تنهایی کرده ام. جای خلوتی می خواهم و صدای او را که دائم بگوید: « دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم.» و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم: «بس است دیگر! بگو دوستت ندارم. بگو ازت متنفرم، بگو برو گم شو!» صفحه ی 71
اوایل از مردن نمی ترسیدم. فکر میکردم هیچ وقت نمی میرم. فکر می کردم بین من و مرگ دیوار ضخیمی وجود داره که مانع نگرانی یه. همیشه با خودم می گفتم با مرگ حداقل چهل سال دیگه فاصله دارم. اما...اما یهو این فاصله محو شد. خودم هم نمیدونم چطوری این اتفاق افتاد. حالا دیگه اون دیوار از یه برگ کاغذ هم نازک تر شده. صفحه ی 76
هرکس روزنه ای است به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود. اگر به شدت اندوهناک شود. صفحه ی 79 کیفیت تکوین فعل خداوند
گویی کسی به من میگوید سرانجام این عشق هر چه که باشد وصل نیست. حسی ناشناخته به من می گوید که باید از این عشق پرهیز کنم. باید همین حالا این عشق نامفهوم و غریب را رها کنم. شاید بعدها توانستم درباره اش چیزی بنویسم اما حالا نه. حس میکنم حمل این عشق از طاقت من فراتر است. صفحه ی 88
وقتی به تو فکر نمیکنم انگار چیزی گم کرده ام و وقتی هم بهت فکر میکنم انگار چیزی گیر کرده توی گلوم. صفحه ی 90 کشتار کتاب : چند روایت معتبر/ نویسنده : مصطفی مستور
مجموعه داستان کوتاه
برچسبها:
مصطفی مستور
+
نوشته شده در دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
کتاب رازهایی درباره مردان، از اون کتابایی بود که هیچوقت از کتابخونه نیاوردمش بیرون که به طور جدی بخونمش.. یه وقتایی به صورت گذری یه صفحه هایی رو می خوندم ولی هیچ وقت واقعا احساس نیاز نکرده بودم برای دونستن بیشتر!شاید چون تو اون دوره ی زمانی، واقعا هم نیازی نداشتم. هیچ وقت به طور جدی با مردی در ارتباط نبودم و مشکلی برام پیش نیومده بود که بخوام با مراجعه به این کتاب بیشتر درباره اش بدونم و اون مشکل رو حل کنم..از طرفی هم وقتی به فهرستش نگاه میکردم، بیشتر درباره مسائل جنسی نوشته بود و همین باعث میشد من کمتر تمایل نشون بدم به خوندنش.. به نظرم این جور چیزا رو 10 بار هم که بخونی، تا توی موقعیتش نباشی و نتونی تو ذهنت با این چیزا ارتباط نزدیک برقرار کنی، بی فایده اس و چیزایی که خوندی زود یادت میره!چند وقت پیش در ارتباط با یه نفر به یه مشکل جدی برخوردم و تصمیم گرفتم نهایت تلاشم رو برای دونستنه بیشتر بکنم! این کتاب یکی از همون کتابایی بود که تو لیست آورده بودم که بخونمش...این دفعه که کتاب رو میخوندم، خیلی برام ملموس تر بود.. خیلی بهتر می فهمیدم... جواب خیلی از سوالام رو خیلی واضح تو کتاب پیدا کردم.. حتی جالب بود یه جایی از کتاب مستقیما به مشکل من اشاره کرده بود و در موردش توضیح داده بود:زمانی که شما، مردان را مورد اتهام قرار می دهید که آنان فردی سرد و بی روح هستند و از احساس و عاطفه در آنها خبری نیست، از این غافل هستید که در مقابل، مردان تصور میکنند زن ها توانایی درک آن ها را ندارند و تنها کار زنان، انتقاد از مردان است، آن ها در مقابل این رفتار شما، ابتدا خود را از لحاظ عاطفی، به طور واقعی سرد میکنند تا از این راه، از شما انتقام گرفته باشند و در ادامه، آن قدر مقاومت میکنند تا هیچ گاه احساس و عاطفه مطلوب خود را، از آنان دریافت نکنید. صفحه ی 268یا مثلا یه جای دیگه ای از کتاب گفته بود:همواره به آنان این اطمینان را دهید که او را درک میکنید. چیزی که بیش از هر چیز دیگر، باعث ناراحتی مردها میشود، این است که متوجه شوند زن ها آنها را درک نمیکنند. دلیل این برداشت آنها، این است که تصور میکنند زنان، احساس و عاطفه ی آن ها را تائید نمیکنند. صفحه ی 285اولش خودم رو سرزنش کردم که چرا وقتی همچین کتابی تو کتابخونه ام داشته ام که میتونسته برای داشتن یه رابطه بهتر خیلی بهم کمک کنه، نرفته ام سراغش و زودتر نخوندمش که جلوی مشکلات احتمالی رو بگیرم.. اما بعدش به خودم حق دادم.. شاید من قبلا هم همین صفحه ها رو خونده بودم و بی تفاوت از کنارشون رد شده بودم،به نظرم یه ایراد بزرگ من اینه که تا چیزی رو تجربه نکنم، تا باهاش برخورد نداشته باشم،نمیتونم خوب باهاش ارتباط برقرار کنم.. مثه خیلی دیگه از مسائلی که تو این کتاب مطرح شده و من وقتی میخونمش نمیتونم زیاد باهاش ارتباط برقرار کنم، چون تا حالا تو موقعیتش نبوده ام! در هر صورت خوبه که همچین کتابایی هست و گاهی هرچند دیر، آدم میتونه بهشون مراجعه کنه و تا حدی اوضاع رو سر و سامون بده! خوشحالم از اینکه موقعیتی پیش اومد که مجبور شدم این بار، این کتاب رو به شکل جدی تری بخونم!کتاب:رازهایی درباره مردان/نویسنده: دکتر باربارا دی آنجلیس/مترجم: مجید صباغی/ویرایش: مهدی صباغی
برچسبها:
باربارا دی آنجلیس
+
نوشته شده در دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
یک قاعده ی مدنی در تمدن غرب وجود دارد که اگر در معادله ای این چنینی این طرف راضی و آن طرف نیز مرضی باشد آنوقت ناراضی باید دنبال گور پدرش بگردد. حالا اگر در همین معادله مرضی را به نامرضی تبدیل کنیم همان قاعده میگوید که انسان ها فقط در مقابل قانون پاسخگویند. صفحه ی 4
رگ غیرت شرقیم ورم کرده بود به اندازه ی یک لوله پولیکای 12 اینچ. نمیدانم در یک ثانیه با محاسبه فشار و قطر لوله چقدر غیرت باید پمپاژ شود تا رنگ رخت را سرخ کند. سرخ شده بودم! صفحه ی 5
وجدان تنها دادگاهیست پس از خدا که از نهان انسان به اون خبر میدهد. دادگاهی که فقط با عذاب وجدان قصاص میکند. صفحه ی 12
وَجَعَلنا مِن بَینِ اَیدیهِم...بارها از اون پرسیده بودم که چرا این آیه را میخواند؟ مگر نه اینکه این آیه را در جنگ می خوانند تا از دید دشمن در امان باشند؟ و او جوابم داده بود چه دشمنی بزرگتر از شیطان. صفحه ی 16
همین که شما از ب بسم الله اسلام تا نون والضالینش رو نقد می کنین و اسمش رو می ذارید بحث علمی، ولی اگه ایشون دموکراسی رو نقد کنه میشه حرف غیر علمی. همین اسمش دیکتاتوری دموکراتیکِ. استاد شما از آزادی بیان صحبت میکنید و اون رو از اصول دموکراسی معرفی میکنید. خب حالا یکی هم از این آزادی بیان استفاده کرده و به تعریفی که شما از دموکراسی می کنید نقد داره. صفحه ی 44 کتاب : 13 روز مانده بود به انتخابات / نویسنده :رسول ایمانی نسبخودم: این رمان از زبون پسری به اسم علی نوشته شده که در زمان انتخابات ریاست جمهوری بدون خواست و اراده قبلی وارد ماجراهایی میشه و اتفاقات جور واجوری واسش می افته و ... خب از اسمش کاملاً واضحه که موضوع داستان سیاسی ِ و از اینکه مجوز چاپ گرفته هم کاملاً واضحه که موضوع داستان چطور پیش رفته... البته به نظر من آخر رمان خیلی اغراق گونه تموم میشه و انگار نویسنده خواسته یه دفعه سر و ته داستان رو هم بیاره.. اما من الان نمیخوام در مورد موضوع داستان حرف بزنم. چیزی که تو این داستان توجه منو به خودش جلب کرد بیشتر سبک نوشتنش بود تا موضوعش. این رمان هم مثه خیلی از رمان های دیگه سبک پست مدرن بود.. بهم ریختگی زمانی به شکل خیلی واضحی توی متن دیده میشد و خواننده رو گیج میکرد.. از این گیجی لذت می بردم.. از اینکه خودمو مجبور میکردم کشف کنم که الان علی کجاست و چی رو داره توصیف میکنه لذت میبردم! مثلاً علی رفته یه جایی، بعد یکی یکی آدمای اونجا رو توصیف می کنه و هی با خودش فکر میکنه چرا این آدما اینقدر آشنان.. هی فکر میکنه قبلا اینا رو جایی دیده.. بعد یهو داستان یه فلش بک میزنه به سمت عقب و نشون میده که همه ی اینا توی ایست بازرسی هستن و ابراهیم ماشین هاشونو یکی یکی متوقف می کنه .. بعد چند صفحه میری جلوتر میبینی این ایست بازرسی رو علی تو خواب دیده بوده..
یا مثلا یه جایی علی داره نماز میخونه، ابراهیم در میزنه، درُ باز میکنه، ابراهیم با دوستاش هستن و مکان میدونِ ونکِ... کلا نمی فهمی اینجا چی میشه که علی که وسط نماز بود چطور یهو سر از میدن ونک در آورد؟!
یه جاهایی از داستان هم منو یاد رمان انگار گفته بودی لیلی می اندازه.. توی اون رمان یکی از صحنه ها مدام تکرار میشد، صحنه ای که یه نفر (اگه اشتباه نکنم مادر) در حال پختن کتلت بود.. یعنی 100 بار این جمله تکرار میشد که مادر توی آشپزخونه داشت کتکت میپخت.. حالا توی این رمان دقیقا انا وجعلنا خوندن های ابراهیم بارها تکرار میشه.. هر جا علی عصبانی ه ابراهیم داره انا وجعلنا میخونه، هرجا ناراحته، هر جا اتفاقی می افته، ابراهیم داره انا وجعلنا می خونه و این صحنه هی تکرار میشه..
راستش خیلی وقته حال رمان خوندن نداشتم و چند بار چند تا رمان رو نصفه نیمه ول کردم.. واسه همین دیشب که این رمان رو از کتابخونه برداشتم خودمو مجبور کردم که هر طور شده تمومش کنم..رو همین حساب خیلی تند خوندم و زیاد روش فکر نکردم و یه جاهایی رو هم که بحث های سیاسی اجتماعی بود رد دادم و نخوندم.. البته میدونم همه ی اینا توجیه کننده ی حرفی که در ادامه میخوام بگم نیست.. سوال اینجاست که "ابراهیمِ ِ داستان، یه آدم زنده بود یا یه شهید که روحش توی داستان بود و نقش یکی از کاراکتر ها رو داشت؟" :))
برچسبها:
رسول ایمانی نسب
+
نوشته شده در دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
من یاد گرفته ام که هیچ فرقی نمیکند چقدر خوب و وفادار باشم. زیرا همیشه کسانی هستند که لیاقتش را ندارند...من آموخته ام کسانی را که دوستشان دارم، خیلی زود از دست میدهم و کسانی را که بود و نبودشان برایم اهمیتی ندارد، همیشه در کنارم خواهم داشت... صفحه ی 8
دوستت دارم...و این جمله ای است که هرگز آن را به زمان گذشته نخواهم نوشت ... صفحه ی 12
برای آنکه بتوان کمی، حتی کمی زندگی کرد، باید دوبار متولد شویم؛ ابتدا تولد جسممان است و سپس تولد روحمان. هر دو تولد مانند کنده شدن می مانند. تولد اول بدن را به این دنیا می کشاند و تولد دوم، روح را به آسمان پرواز میدهد. صفحه ی 13
بهترین مادرها کسانی هستند که در دنیا بدترین مادرها خوانده می شوند، مادرانی که تنها به فکر فرزندانشان نیستند و باز هم می توان گفت :بهترین مادرها کسانی هستند که در عین مادر بودن، فراموش نمیکنند به همان اندازه همسر، معشوق و فرزند نیز هستند. صفحه ی 21
در مورد مرگ باید، مانند عشق سخن گفت. با صدایی آرام و عاشق. تنها باید کلمه هایی ساده به کار برد. کلمه هایی که مناسب یکتایی و یگانگی این مرگ باشد؛ واژه هایی ساده که با ملایمت این عشق، تناسب داشته باشد ... صفحه ی 25
من تو را دوست دارم...پس من به تو وابسته ام و تو از طریق این وابستگی به من متصل هستی. بنابراین تو وابسته ی وابستگی من هستی و باید در همه ی زمینه ها مرا ارضا کنی و چون این کار را نمیکنی، من به خاطر همه چیز و هیچ چیز از تو دلگیر هستم؛ زیرا من به تو وابسته ام و میخواهم دیگر وابسته نباشم و میخواهم این بار تو به این وابستگی پاسخ متقابل بدهی ... صفحه ی 30
برای بیان عشق، همواره نیازی به واژه های عاشقانه نیست، بلکه زیر و بم و اشک و لبخند لازم است. صفحه ی 35
در خانواده مادرها و تنها مادرها، حضوری تمام وقت دارند و پدرها، همچون سایه ای هستند با کمی سر و صدا. صفحه ی 39
اما تصمیم دارم با انچه تحمل دیدنش را ندارم مواجه شوم. من منتظر بازگشت تو هستم و این دست خودم نیست، من منتظر غیرمنتظره ام. من به انچه «امید بستنی» نیست، امیدوارم. مگر به جز این به چه چیز دیگر می توانم امید ببندم؟! صفحه ی 41
همه ی ما روزی می میریم و فقط آن زمان، زمان مناسبی برای استراحت است. صفحه ی 45
ملایمت نه مهربانی است و نه راحتی ... زیرا زندگی خشن است، عشق خشن است. ملایمت نیز خشن است... اما با این حال همه ما در برابر خشونت مرگ غافلگیر می شویم. صفحه ی 47
به نظر من ما انسان ها بر روی کره ی زمین زندگی نمی کنیم، بلکه سرزمین واقعی ما، قلب کسانی است که به آن ها علاقه داریم. صفحه ی 57
شادی، کمیاب ترین احساس در دنیاست. صفحه ی 61 کتاب: فراتر از بودن / نویسنده: کریستین بوبن / مترجم: سید حبیب گوهری راد
برچسبها:
کریستین بوبن
+
نوشته شده در دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
دستم رطوبت باران دارد
چشمم رطوبت اشک،
این سو آب، آن سو آب...
ما عجب دلاورانی هستیم که تشنه می میریم!
صفحه ی 14
هرگز تنت را سپر تن من نکن! گلوله یی که مال من است، نباید در تن تو بنشیند.
صفحه ی 19
پدرم میگوید: «از سولماز بگذر، که رنج می آورد.»مادرم گریه میکند: « از سولماز بگذر، که مرگ می آورد.»خواهرهایم به من نگاه میکنند، با خشم، که ذلیل دختری شده ام.آه سولماز... اینها چه میدانند که عاشق ِ سولماز بودن چه درد شیرینی است. صفحه ی 25
هیچکس آنقدر عاقل نیست که به نصیحت هیچکس احتیاج نداشته باشد. صفحه ی 27
من گاهی وقت ها فکر میکنم که گالان، اصلا وجود ندارد.دروغی است که یموت ها ساخته اند و به ما تحویل داده اند، تا در پناهش، هرچه میخواهند بکنند.کشتن یک دروغ، بسیار سخت تر از شکستن یک سپاه است. من اینطور فکر میکنم... صفحه ی 33
و شیرین قصه، برهنه نبود تا از مرمر تن، سلاح وسوسه بسازد، و فرهاد قصه از آن فرهاد ها نبود که در برابر هر تن مرمرینی خواهشی احساس میکنند. صفحه ی 33
همین بس که خدا عاشق را همیشه می بخشد گالان، به شرط اینکه به راستی عاشق باشد. صفحه ی 41
نگذار که عشق به تو افتادگی بیاموزد. گالان آنطور که بود میتوانست عزیز سولماز باشد،نه اینطور که هست. زنی چنین که میگویند، برای چادرش بره نمیخواهد، مرد میخواهد. مگذار، مگذار که عشق، افتاده و زمین خورده ات کند... صفحه ی 41
وقتی دو راه پیش پای آدم باشد و آدم یکی از آنها را پیش بگیرد و برود و سرش به سنگ بخورد، تا عمر دارد فکر می کند که آن راه دیگر بهتر بوده ... اما حالا یک راه وجود دارد.بمیری یا بمانی، همین یک راه است. صفحه ی 52
هر منطقی، هر قدر هم قدرت توجیه داشته باشد، قدرت از میان بردن اندوه بازمانده از یک فاجعه را ندارد.نصیحتم کن، دلالتم کن، ارشادم کن و بگو که مرگ، حق است و مرگ مادر، بخش کوچکی از حق؛ اما هرگز مخواه که بر مزار تازه آب خورده ی مادرم، زار نزنم و مویه نکنم. همدردی کن، دلداری بده، نوازش کن، اما هرگز مگو که گریستن، دردی را درمان نخواهد کرد.گریستن به خاطر شفای انسان نیست، به خاطر وفای انسان است. صفحه ی 86
در راه چیزی مردن، به آن چیز رسیدن است. صفحه ی 101
گالان، به اعتبار خشونتش گالان بود و سولماز به اعتبار غرورش سولماز. هر دو خیره سر، هر دو رامش ناپذیر، هر دو سرکش و بی پروا. عشق ملایمت ناپذیر آنها به هم، از چشمه ی انحلال یکی در دیگری آب نمیخورد، از دریای تضاد می جوشید؛ از تقابل، از درگیری، از مواجهه و مقاومت. کارشان شکستن هم بود و نو ساختن هم، و شاید به همین سبب بود که هرگز این عشق فروکش نکرد، تحلیل نرفت. با پایان نرسید، سهل است چون آتشی که در آن بدمند دمادم بر حرارتش افزوده شد و روز به روز شعله ور تر و سوزنده تر؛ و آن دو برای هم چون دو جام آب خنک بودند و تشنه ی جاوید: چشاندنی و رمیدنی، نوشاندنی و پس کشاندنی؛ و از همان لحظه ی آغاز مسلم شد که پای جذب و دفعی پایان ناپذیر در میان است. رسیدنی در کار نبود تا تمام شدنی در کار باشد. از ایستادن در برابر هم و سر فرود نیاوردن، انگار که خسته نمی شدند. گالان در انتظار یک لحظه ی تمکین روح از جانب سولماز بود، در انتظار یک خواهش، یک التماس، یک زانو زدن و گریستن،- که از کشتن خویشانم بگذر-، و سولماز در انتظار آنکه گالان کلامی به نرمی بگوید- که به خاطر محبتم به تو ای سولماز، از انتقام در می گذرم- اما نه آن اهل تمکین روح بودو نه این اهل نرم گفتن؛ اما که سخت برای هم بوددند و سخت وابسته به هم ، و سخت عاشق. و این چگونه عشقی بود، هیچکس ندانست و نشناخت ... صفحه ی 102
تو چه حرفا می زنی مردک! مگر ممکن است پسر اول گالان اوجا دختر باشد؟ صفحه ی 104
انسان فقط وقتی انسان است که خودش را معیار همه چیز نداند و باور کند که ممکن است خیلی ها، خیلی چیزها را بهتر از او بفهمند. صفحه ی 111
آدمیزاد تا وقتی کاری نکرده، اشتباهی هم نمیکند. عقیم، بچه ی معیوب به دنیا نمی آورد، مرده سنگ نمی پراند تا سری را بی جهت بشکند، و کسی که ساز زدن بلد نیست، خارج نمی زند. صفحه ی 144
پشه به قلب آدمیزاد نیش نمیزند. این فقط آدم ها هستند که با حرف سوراخ میکنند و می سوزانند ... صفحه ی 146
وای به حالت اگر مردم بخواهند اشتباهاتت را جمع بزنند و بر اساس آن، خوب و بدت را بسنجند. مردم باید اشتباهات تو را جمع کنند، از مجموع اعمالی که انجام داده یی کم کنند، و بعد ببینند چه چیز باقی می ماند. باقیمانده مهم است نه تعداد اشتباه ... صفحه ی 147
هرگز عزاداری را در ذهنت تمرین نکن! این کار ذهنت را تاریک میکند و روحت را ذلیل ... صفحه ی 148
فقط برای گذشتن از سوراخ یک سوزن، باید به قدر آن سوراخ کوچک و حقیر بشوی.برای ورود به صحرا، پست و ناچیز شدن لازم نیست. صفحه ی 148
ارزش کدخدایی، به کدخداست نه به مقام کدخدایی. صفحه ی 155
«عشق» در لحظه پدید می آید، «دوست داشتن»، در امتداد زمان.این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. عشق، معیارها را در هم می ریزد؛ دوست داشتن بر پایه ی معیارها بنا میشود.عشق، ناگهان و ناخواسته شعله میکشد؛ دوست داشتن، از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد. عشق، قانون نمی شناسد؛ دوست داشتن، اوج احترام به مجموعه یی از قوانین عاطفی است. عشق فوران میکند- چون اتشفشان، و شره میکند- چون آبشاری عظیم؛دوست داشتن، جاری می شود- چون رودخانه ای بر بستری با شیب نرم. عشق، ویران کردن خویش است؛ دوست داشتن، ساختنی عظیم.عشق، دق الباب نمیکند، مودب نیست، حرف شنو نیست، درس خوانده نیست، درویش نیست، حسابگر نیست، سر به زیر نیست، مطیع نیست ...عشق،دیوار را باور نمیکند، کوه را باور نمیکند، گرداب را باور نمیکند، زخم دهان باز کرده را باور نمیکند، مرگ را باور نمیکند ...عشق، در وهله ی پیدایی، دوست داشتن را نفی میکند، نادیده میگیرد، پس میزند، له میکند و میگذرد. دوست داشتن نیز، ناگزیر، در امتداد زمان، عشق را دود میکند، به آسمان می فرستد، و چون خاطره یی حرام، فرشته ی نگهبانی بر آن میگمارد. عشق، سحر است؛ دوست داشتن، باطل السحر. عشق و دوست داشتن، از پی هم می آیند؛ اما هرگز در یک خانه منزل نمیکنند.عشق، انقلاب است؛ دوست داشتن، اصلاح. میان عشق و دوست داشتن، هیچ نقطه ی مشترکی نیست. از دوست داشتن به عشق میتوان رسید، و از عشق به دوست داشتن؛ اما به هر حال این حرکت، از خود به خود نیست، از نوعی به نوعی است، از خمیره یی به خمیره یی ... و فاصله یی است ابدی میان عشق و دوست داشتن، که برای پیمودن این فاصله، یا باید پرید، یا باید فرو چکید ... صفحه ی 214
کوه را میتوان پنهان کرد، اما عشق را نمیتوان. تمام آسمان زیر تکه ابری پوشانده می شود؛ اما هیچ جمله ای از دفتر عشق، پوشاندنی و پنهان کردنی نیست. صفحه ی 216
من معیار آدمیت را صراحتش می دانم نه گنگ و سربسته حرف زدنش! صفحه ی 224
عشق ترکیبی است از پــر و تبـــــر. صفحه ی 254 کتاب : آتش بدون دود / نویسنده : نادر ابراهیمی / جلد اول : گالان و سولماز
برچسبها:
نادر ابراهیمی
+
نوشته شده در دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
مردن امر ساده ای ست
و از زندگی کردن بسیار آسان تر است
تمام خفقان مرگ
در مقابل یک شک
در مقابل یک حرص
در مقابل یک ترس
در مقابل یک کینه
در مقابل یک عشق
هیچ است
مردن امر ساده ای ست
و در مقابل خستگی زندگی
چون سفری است که در یک روز تعطیل می کنیم
و...
و دیگر هرگز باز نمی گردیم...
نادر ابراهیمی
برچسبها:
نادر ابراهیمی
+
نوشته شده در دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
شاد بودن، هرگز به معنای خوشبخت بودن نیست. صفحه ی 20
در زندگی، لحظه های سختی وجود دارد؛ لحظه های بسیار سخت و طاقت سوزی، که عبور از درون این لحظه ها، بدون ضربه زدن به حرمت و قداست زندگی مشترک، به نظر، امری ناممکن می رسد. صفحه ی 23
چیزی غم انگیزتر از پیری روح وجود ندارد. صفحه ی 26
زبان، بسیار پیش می آید که به یک زندگی خوب، خیانت کند، و بیشمار هم کرده است.اما آیا قهر، تاکنون توانسته ریشه های این خیانت را بسوزاند و خاکستر کند؟ ... صفحه ی 33
این مطلقاً مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت می کنند؛ بلکه مهم این است که ما، در خلوتی سرشار از صداقت، و در نهایت قلبمان، خویشتن را چگونه داوری می کنیم... صفحه ی 38
عظیم ترین دروازه های ابرشهرهای جهان را می توان بست؛ اما دهان حقیر آن موجودی را که نتوانسته نیروهایش را در راستای تولید مفید یا در خدمت به ملت، میهن، فرهنگ، جامعه، و آرمان به کار گیرد، حتی برای لحظه ای نمی توان بست. صفحه ی 39
آیا می دانی با ساز همگان رقصیدن، و آنگونه پای کوبیدن و گام افشاندن که همگان را خوش آید و تحسین همگان را برانگیزد، از ما چه چیز خواهد ساخت؟ عمیقاً یک دلقک. صفحه ی 39
یادت باشد، اضطراب تو، همه ی چیزی است که تنگ نظران،آرزومند آنند. صفحه ی 39
من به شادی محتاجم، و به شادی تو، بی شک بیش از شادمانی خودم. صفحه ی 44
عصر ما عصری ست که عاشق ترین مردم، عاشقانه ترین آوازهایشان را در سنگر سیاست می خوانند ... صفحه ی 50
ارزش نهایی هر زندگی در حضور لحظه های سرشار از احساس خوشبختی در آن زندگی است. در یک نواختی و سکون، هیچ چیز وجود ندارد چه رسد به خوشبختی که ناگزیر، از پویش دائمی سرچشمه می گیرد.ما نباید بگذاریم که هیچ جزئی از زندگی مان در دام تکرار، گرفتار شود. صفحه ی 51
در جهان، قدرتی وجود ندارد که بتواند عشق را به کینه تبدیل کند؛ و این نشان می دهد که جهان، با همه ی عظمتش، در برابر قدرت عشق، چقدر حقیر است و ناتوان. صفحه ی 54
این حوادث نیستند که انسان را امیدوار یا ناامید میکنند؛ این طرز نگاه کردن ما به حوادث است و زاویه ی دید ما، که مایه ی اصلی یأس و امید را می سازند. صفحه ی 70
زندگی، بدون روزهای بد نمی شود؛ بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم.اما، روزهای بد، همچون برگهای پاییزی، باور کن که شتابان فرو می ریزند، و در زیر پاهای تو، اگر بخواهی، استخوان می شکنند، و درخت استوار و مقاوم برجای می ماند. صفحه ی 73
قلب انسان،بدون گریستن، می پوسد؛ و انسان، بدون گریه، سنگ می شود. صفحه ی 75
خیلی لازم است که گهگاه، «انتخاب گریستن» کنیم و همچون عزادارن راستین، خود را به گریستنی از ته دل واسپاریم. صفحه ی 76
عشق، در قفس واژه ها و جمله ها نمی گنجد، مگر آنکه رنج اسارت و حقارت را احساس کند. صفحه ی 80
عشق، هنوز از کلام عاشقانه بسی دور است. صفحه ی 80
گریستن به جای گریستن، نه. گریستن به جای حرفی که نمی توانی به تمامی اش بزنی، و در کمال ممکن. صفحه ی 82
همانقدر که پای توقع در میان است، پای ظرفیت هم باید در میان باشد. صفحه ی 87
کودکی ها را به هیچ دلیل و بهانه، رها مکن، که ورشکست ابدی خواهی شد ...آه که در کودکی، چه بی خیالی بیمه کننده یی هست، و چه نترسیدنی از فردا ... صفحه ی 92
هرگز از کودکی خویش آنقدر فاصله مگیر که صدای فریادهای شادمانه اش را نشنوی، یا صدای گریه های مملو از گرسنگی و تشنگی اش را ... صفحه ی 93
مخواه که یکی شویم؛ مطلقاً یکی.مخواه که هرچه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد. صفحه ی 111
همسفر بودن و هم هدف بودن، ابداً به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن، دال بر کمال نیست، بل دلیل توقف است.زندگی را تفاوت نظرهای ما می سازد و پیش می برد نه شباهت هایمان، نه از میان رفتن و محو شدن یکی در دیگری؛ نه تسلیم بودن، مطیع بودن، امر بر شدن و دربست پذیرفتن.« عشق، انحلال کامل فردیت است در جمع» صفحه ی 112
اگر زاویه ی دیدمان، نسبت به چیزی، یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار فرق داشته باشیم. بگذار، در عین وحدت، مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید. صفحه ی 113
بیا تصمیم بگیریم که هرگز عین هم نشویم.بیا تصمیم بگیریم که حرکات مان، رفتارمان، حرف زدنمان، و سلیقه مان، کاملاً یکی نشود ...و فرصت بدهیم که خرده اختلاف ها، و حتی اختلاف های اساسی مان، باقی بماند.و هرگز اختلاف نظر را وسیله ی تهاجم قرار ندهیم ...عزیز من، بیا متفاوت باشیم! صفحه ی 116
در طول سالیان دراز زندگی مشترک، من به این باور ابتدایی دست یافته ام که این نفس اختلاف نظرها نیست که مشکل اساسی زنان و شوهران را می سازد؛ بل «شکل» مطرح کردن این اختلاف نظرهاست. صفحه ی 117
من، بارها و بارها، به ناگهان احساس کرده ام که آنچه که می گویم و می گویی، کاملاً درست و پذیرفتنی است؛ اما این شکل گفتن است که درستی اصل را به مخاطره می اندازد و ناپذیرفتنی جلوه می دهد. صفحه ی 119
لحظه های خشم، لحظه های قضاوت نیست، و انسان، بدون خشمی گهگاهی، انسان نیست، گرچه در لحظه های خشم نیز. صفحه ی 129
کتاب : چهل نامه ی کوتاه به همسرم / نویسنده : نادر ابراهیمی
برچسبها:
نادر ابراهیمی
+
نوشته شده در دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
امروز بلاخره این کتاب 800 صفحه ای لطفاً همسر خوبی باشید تموم شد!کتاب خیلی خوبی بود!اگرچه اسمش جوری ه که خیلی ها فکر میکنن حتما باید متاهل باشن که این کتاب رو بخونن،اما من فکر میکنم به تنها چیزی که ربط نداشت همین قضیه متاهل/مجرد بود!فقط دو سه تا فصل بود که کاملاً مربوط به روابط زناشویی بود،وگرنه بقیه قسمت هاش اصلا ربطی نداشت..کلاً در مورد روابط افراد صحبت میکرد..مهم نیست شخصی که باهاش در ارتباطی حتما همسرت باشه، میتونه مادرت باشه،پدرت باشه، یا حتی دوستت...چیزایی که تو این کتاب نوشته بود رو همه مون میدونیم.. بیشتر نکاتش تکراری بود... ولی اینقدر قشنگ و به جا در موردش حرف زده بود،اینقدر مثال های جالب و خنده دار داشت که آدم واقعا لذت میبرد از خوندنش و گاهی وقتا هم واقعا خجالت میکشید از خودش!!لحن نوشته های این کتاب خیلی خودمونی ه...تو این کتاب نویسنده بی رودروایسی هرچی دلش خواسته به مخاطبش گفته... شاید بعضی ها بهشون بربخوره و فکر کنن نویسنده به شعورشون توهین کرده که اینجوری حرف زده، ولی خب من همچین حسی نداشتم..یعنی اگه یه کم با خودمون روراست باشیم،میبینیم همچین بیراهم نگفته و گاهی وقتا توهین هاش واقعاً در خور شخصیت مونه!(با عرض شرمندگی؛خودمو دارم میگم)..من این کتاب رو خیلی دوست داشتم، کلاً نوشته های محمود نامنی رو دوست دارم. متن کتاب هاش جوری ه که آدم اصلا خسته نمیشه.. علاوه بر نوشته های خودش، کلی مثال از نوشته های نویسنده های دیگه میاره، کلی شعر و دکلمه از شاعرای مختلف.. از گفته های امام ها نقل میکنه، آیه های قرآن رو میگه.. از حکایت های ملانصر الدین و ... آخر کتاب هم یه تعدادی تست و آزمون داره که من چون مجرد بودم نتونستم جواب بدم ولی در کل این کتاب رو به همه توصیه میکنم.. نکته های خیلی زیادی توش داره که مطمئنم اگه از این کتاب خوشتون هم نیاد،حتماً یه تعدادی از این نکته ها توی زندگی روزمره تون به دردتون میخوره...من خیلی چیزا از این کتاب یاد گرفتم... تو این دو سه هفته ای که این کتاب رو میخوندم،احساس میکنم به معنای واقعی روم تاثیر گذاشته.. خیلی بیشتر از قبل از زندگی ام لذت میبرم، خیلی بیشتر احساس مفید بودن میکنم، خیلی بیشتر از لحظه لحظه هام استفاده میکنم..خیلی بیشتر میخندم و خیلی راحت تر با مشکلاتم کنار میام...کتابش جوری نبود که بتونم مثه بقیه ی کتابایی که خوندم بیام تک تک نکته هاش رو اینجا با شماره صفحه بنویسم. این پست رو صرفاً به خاطر اون دوستی نوشتم که کامنت گذاشته بود و گفته بود هر کتابی که میخونم اینجا معرفی کنم.همین.
برچسبها:
محمود نامنی
+
نوشته شده در دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
« ژان ژاک روسو» دانشمند فرانسوی معتقد است:برای اجرای یک تفکر و نهادینه کردن آن در یک جامعه باید ابتدا «تیپ فرهنگی» آن جامعه را بشناسیم و سپس بر اساس این تفکر عمل نماییم. وگرنه، اجرای هر نوع ایده ای محکوم به شکست است!اما، ممکن است بپرسید :«تیپ فرهنگی» چیست؟«دکتر شریعتی» جامعه شناس فهیم و آگاه پاسخ می دهد:«تیپ فرهنگی» یعنی؛
روحیه ی قالب بر مجموعه ی؛
ویژگی ها، عواطف، ایده آل ها،
بینش ها، تفکرات و احساسات.
که تجمیع آنان در یک وجه مشترک،
«تیپ فرهنگی» یک جامعه را تشکیل می دهند.به طور مثال:
* تیپ فرهنگی چین «صوفیانه» است.
* تیپ فرهنگی هند «روحانی» است.
* تیپ فرهنگی یونان «فلسفی» است.
و تیپ فرهنگی ایران «مذهبی» است.
یعنی همان گونه که عید نوروز باستان برای جامعه ایرانی، عزیز و جدا ناشدنی است و ایران بدون آن شناخته شده نیست، به همان میزان، ایران بدون عاشورا و ماه رمضان و نام معطر پیامبر اکردم(ص) و علی (ع) اساساً معنا و مفهومی نداشته و فاقد هویت ارزشی می باشد!
صفحه ی 270
کتاب : لطفاً همسر خوبی باشید / نویسنده : محمود نامنی
برچسبها:
محمود نامنی
+
نوشته شده در دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
وقتی ما از پایین به مسئله ای نگاه میکنیم فقط یک بُعد آن را می بینیم.این یعنی چه؟ یعنی ما آگاهی به آن مسئله نداریم. مانند یک روستایی است که به دیدن برج ایفل رفته، غرق حیرت! طوری نگاه میکند که کلاه از سرش می افتد! این یعنی عدم آگاهی! یا به بیانی دیگر: از سوراخ کلید به مساله نگاه کردن است!اما وقتی عقاب گونه پرواز می کنیم و از بالا به مساله نگاه میکنیم بی شک تمام زوایای آن را می بینیم و در نتیجه، بهتر آن مسئله را درک می کنیم و می توانیم تصمیم بگیریم.این یعنی چه؟ یعنی آگاهی! و آگاهی یعنی با بال زیستن!و آگاهی فقط با مطالعه و اندیشه به دست می آید. صفحه ی 145 کتاب: لطفاً همسر خوبی باشید / نویسنده: محمود نامنی
برچسبها:
محمود نامنی
+
نوشته شده در دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
+ چیزی که من ازش متنفرم، این است که کسی دلش غنج بزند برای پولی که مستحقش است، آن وقت دائم خدا بگوید قابلی ندارد حالا بعد حساب می کنیم و از این طور دورویی های نفرت آوری که من هیچ وقت خدا تحملش را ندارم و همیشه، هر وقت که با آن رو به رو می شوم حالت استفراغ بهم دست می دهد و دلم می خواهد روی صورت طرف بالا بیاورم. + همین که پایم را می گذارم خانه ی کسی قبل از هر کجای دیگری می روم سراغ کتابخانه ی طرف. چون که جلوی کتابخانه ی کسی بهتر از هر کجای دیگر می شود روحیات صاحبخانه را شناخت. کتاب : کافه پیانو / نویسنده : فرهاد جعفری
تقدیر شده در جایزه ی ادبی اصفهان
برگزیده ی نظرسنجی روزنامه ی اعتماد از منتقدان به عنوان بهترین رمان سال 1386
فکر نمیکردم اینجوری باشه!صفحه ی آخرشو که خوندم ورق زدم صفحه ی بعدی که بقیه اشو بخونم..فکر نمیکردم تموم شده باشه...اینطوری که بچه ها تعریفشو میکردند فکر کردم چه شاهکاری باشه!پشیمونم از اینکه چند ساعت وقت گذاشتم واسه خوندن کتاب بی محتوا و مسخره ای مثه این!!خیلی شرمنده آقای جعفری، ولی اصلا از کتابت خوشم نیومد.
برچسبها:
فرهاد جعفری
+
نوشته شده در دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
وقتی کسی ادراک نمیکند، یا کم ادراک میکند، من می توانم دانایی ام را هیولاوار بر او بگسترانم و از حیرت و بهت و شگفتی اش کیف کنم. صفحه ی 8
من هیچ گاه از زیبایی چهره ای یا چشمی یا نگاهی یا لبخندی، این چنین درمانده نمیشوم که از زیبایی و شکوه و بزرگی و توانایی دانستن و فهمیدن روحی پیچیده و وسیع. صفحه ی 9
سر بالایی هم یک جور سرازیری یه. سرازیری هم یک جور سر بالای یه. بستگی داره تو کجا باشی و از کجاش نگاه کنی . صفحه ی 14
« پس چرا وقتی گفتم گاهی واژه ها و کلمات مهم میشن گفتی شاید.خودت میدونی که در این جور موقع هاشایدی در کار نیست. مثلا عزیزم از اون کلمه هاست. عزیزم فقط مال یه نفر می تونه باشه و اون یه نفر برای تو فعلا من هستم و برای من اون کس تو هستی. مگه اینکه با توافق هم بخواهیم این وضع رو تغییر بدیم.» صفحه ی 18
هر گندی توی این عالم هست زیر سر آدم هاست. هنوز هم به این حرف اعتقاد دارم اما این موضوع چیزی رو درباره ی عوضی بودن این دنیا تغییر نمی دهد. در واقع یکی از دلایل عوضی بودن این دنیا این است که آدم هاش هر غلطی - واقعا به معنای حقیقی کلمه «هر غلطی» - که خواسته اند کرده اند. شرط میبندم اگر غلطی هست که نکرده باشند به خاطر دلسوزی و شرافت و این جور چیزها نبوده. لابد نتوانسته اند بکنند. صفحه ی 22
به نظر من بی ارزش ترین خبر صفحه ی هجده از مهم ترین خبری که توی صفحه ی اول و با حروف 72 تیتر میزنی مهم تر است. لامسب یعنی حتی آگهی سس قارچ و کباب پز و یا چه میدانم سفر به آنتالیا و مارماریس که توی نیم تای پایین صفحه ی اول روزنامه ات کار کرده بودی از خبر مردن آن دو بچه، آن هم با آن وضع، مهم تر است؟ توی این دنیای خراب شده روزی هزاران نفر می میرند و آن وقت همه ی روزنامه های دنیا تنها کارشان این است که خبر نشستن و خوابیدن این اتو کشیده های وحشتناک را توی صفحه ی اول چاپ کنند. صفحه ی 26
الیاس درباره ی ترس از آدم ها عقیده ی جالبی داشت. یک بار به من گفت از هر کس که کمتر گریه کند بیشتر می ترسد. گفت به نظر او وحشتناک ترین و خطرناک ترین آدم های این دنیای عوضی کسانی هستند که حتی یک بار هم گریه نکرده اند. صفحه ی 27
گاهی فکر میکنم انتظار وقوع فاجعه از خود فاجعه سخت تر است. صفحه ی 44
کسی که روزی یه بار گریه نکنه با زندگی مشکل داره. صفحه ی 52
اوایل کوچک بود. یعنی من این طور فکر می کردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگ تر از دل می شود، می ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردن شان – بس که بزرگ اند – باید فاصله بگیرم، می ترسم. از وقتی فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در «دوستت دارم » خلاصه اش کنم، به شدت ترسیده ام. از حقارت خودم لجم گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روحم. فکر می کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند. اما نماند، به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن قدر که من مقهور آن شدم. آن قدر که سوعتش از مرزهای «دوست داشتن» فراتر رفت. آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم «دوستت دارم» تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روحم حس می کنم رها شوم. تا گوی داغ را، برای لحظه ای هم که شده، بیندازم روی زمین.
صفحه ی 63
کتاب : حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه / نویسنده : مصطفی مستور
مجموعه داستان کوتاه
برچسبها:
مصطفی مستور
+
نوشته شده در دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
غزلداستانهای سال بد هم امشب تموم شد.یاد حرف یکی از استادا می افتم که میگفت شما تحت تاثیر اسم نویسنده ها هستین و اگه همین شعر شکسپیر رو بذارن جلوتون و بهتون نگن که شاعرش کیه، ممکنه وقتی شعرو می خونین بگین این چرت و پرتا رو کدوم احمقی گفته؟!اما کافیه قبل از خوندنش اسم شکسپیر بیاد، اونوقته که اون شعر از نظر شما میشه یه شاهکار ادبی بی نظیر!غزلداستانهای سال بد هم یه چیزی تو همین مایه ها بود! یعنی اگه اسم نادر ابراهیمی رو روی جلد کتاب نمیدیدم شاید اون کتاب رو نمی خریدم!کتاب رو خریدم، خوندم، ولی اون چیزی نبود که من از نادر ابراهیمی انتظار داشتم. خوب بود، داستانهای جالب و قشنگی هم داشت، اما اصلا قابل مقایسه با یک عاشقانه ی آرام و بار دیگر شهری که دوست میداشتم و مردی در تبعید ابدی و ... نبود!
برچسبها:
نادر ابراهیمی
+
نوشته شده در دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
به یادم هست که روزی مصرانه به تو می گفتم" ما هرگز خسته نخواهیم شد ... هرگز ...."
اما مدتی ست پی فرصتی می گردم تا به تو بگویم
ما نیز خسته می شویم و این خسته شدن حق ماست ...
صفحه ی 190
یک عاشقانه ی آرام / نادر ابراهیمی
* می ترسم از روزی که خسته بشم..
از روزی که توان ادامه دادن نداشته باشم و جا بزنم :(
برچسبها:
نادر ابراهیمی
+
نوشته شده در دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|
گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند، گاهی نیز آدم هایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند. برخی وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم که دوستمان نمی دارند، همان گونه که آدم هایی نیز یافت می شوند که دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداریم. به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم، اما آنانی را که دوست می داریم همواره گم می کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم!برخی ما را سر کار می گذارند، برخی بیش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند و روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد. برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای، هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پُرکنیم. برخی می خواهند ما را ببلعند و برخی دیگر نیز هرگز ما را نمی بینند و نمی یابند و برخی دیگر بیش از اندازه به ما خیره می شوند...گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم، گاه برای یافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم و همه چیز را به کف می آوریم و اما «او» را از کف می دهیم. گاهی اویی را که دوست می داریاحتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی کنی. تو قطعه گمشده او نیستی ،تو قدرت تملک او را نداری.گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه های گم شده.او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی ، راه بیفتی ، حرکت کنی. او به تو می آموزد و تو را ترک می کند، اما پیش از خداحافظی می گوید: "شاید روزی به هم برسیم ..."، می گوید و می رود، و آغاز راه برایت دشوار است. این آغاز، این زایش، برایت سخت دردناک است. بلوغ دردناک است، وداع با دوران کودکی دردناک است، کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست.و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی ومی روی، و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی ...
شل سیلور استاین
برچسبها:
شل سیلور استاین
+
نوشته شده در دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط مهرنوش
|