باورم نمیشه از 13 آبان که پست قبلی رو نوشته ام، تا الان، هیچ کتاب غیردرسی ای نخونده ام.. هیچی!!!
خودم رو جریمه کرده ام... 
جریمه کرده ام که تا کتاب های نخونده ی توی کتابخونه ام، خونده نشده، هیچ کتابی نخرم..
نتیجه اش میشه این که تو مسیر همیشگیم یه کتاب فروشی خیلـــــــــــــــــــــی بزرگ باشه و من نزدیکش که میرسم میرم اون سمت خیابون، مبادا دلم بخواد وایستم پشت ویترینش، یا وسوسه بشم برم داخل...
نتیجه اش میشه این که یک هفته ی تمام لابی دانشگاه تبدیل بشه به نمایشگاه کتاب، اما من بعد از تموم شدن کلاسام بلافاصله پناه ببرم تو دفتر استادم و بحث پایان نامه امو بکشم وسط و یادم بره که تو لابی دانشگاه چه خبره و انقدر تو دفتر استاد بمونم و حرف بزنم تا کلاس بعدی شروع بشه....
دلم تنگ شده واسه کتاب خوندن..
واسه لحظه هایی که دراز میکشیدم رو تخت و کتاب میخوندم..
...
این روزا هوا خیلی سرد شده و آدم شدیداً دلش کتاب خوندن میخواد..
فکر کن نیمه شب باشه، تمام آسمون رو مه گرفته باشه، و تو کناری بخاری گرم و نرم اتاقت نشسته باشی و یه لیوان چایی داغ هم کنارت باشه، اونوقت به جای اینکه کتاب مورد علاقه ات رو بخونی و لذتش رو ببری، یه عالمه کاغذ جلوت باشه و هی بخونی و هی خط بزنی و هی از اول بنویسی و هی خوشت نیاد و هی حرص بخوری و هی غر بزنی و .. آخرش هم یادت بره چاییتو بخوری و با چشمای نیمه باز ،خودت رو بکشونی سمت تخت و حتی یادت بره برق اتاق رو خاموش کنی و همونجوری از حال بری!

پ.ن:
این روزهــا
به قدری زود شب می شوند
که سوالی سخت، 
مدام مرا آزار می دهد
...
امروز به قدر کــافی دوسـتش داشتم ؟!

ذهن خطرناک یک انسان معمولی/مهدی صادقی


برچسب‌ها: مهدی صادقی
+ نوشته شده در پنجشنبه ۶ آذر ۱۳۹۳ساعت توسط مهرنوش |