اصالت یک خانوم را می شود از کیفیت کفش ها و دستکش هایش تشخیص داد.
صفحه ی 21
دوست داشتن ، آدم را منزوی می کند.
صفحه ی 36
برای یک مرد، صحبت از خودکشی، نشانه ی بزدلی است.
صفحه ی 36
هرکس صداقت داشت می گفت که بعد از پنجاه سالگی آدم به کسی نیاز ندارد؛ دلش نمیخواهد همچنان به زن ها بگوید زیبا هستند؛ پیتر والش فکر کرد اگر مردهای پنجاه ساله صداقت داشته باشند، بیشترشان همین را می گویند.
صفحه ی 105
آدم نمی تواند در چنین دنیایی بچه دار شود. نمیتواند رنج را امتداد دهد، یا بر نسل این حیوانات شهوت ران بیفزاید، حیواناتی که احساساتشان پایدار نیست، دستخوش هوا و هوس و نخوت اند.
صفحه ی 116
پیتر گفت وقتی آدم جوان است آنقدر هیجان زده است که نمی تواند آدم ها را بشناسد. ولی وقتی به پیری می رسد، یعنی دقیقاً به پنجاه و دو سالگی، وقتی آدم به پختگی می رسد، میتواند مشاهده کند و بفهمد. در حالی که نیروی احساس را نیز از دست نمی دهد. سلی موافق بود. گفت سال به سال احساساتش ژرف تر و مشتاقانه تر می شود. پیتر گفت شاید بدبختانه بر احساسات افزوده می شود ولی باید از این بابت خوشحال بود. تجربه نشان داده بود که آدم احساساتی تر می شود.
صفحه ی 239
مغز چه اهمیتی دارد؟ آنچه مهم است قلب است.
صفحه ی 240 کتاب : خانوم دالاوی / نویسنده : ویرجینیا وولف / ترجمه : خجسته کیهانپ.ن 1: آخیــــــــــــــــــش!!! باورم نمیشه این کـتاب تموم شده ! یعنی پدر من در اومد تا این کتاب رو به آخــــر برسونم . نه تنها جـذاب نبود ، بلکه خیلی هم خسـته کننده بود. من پارسال "به ســـــوی فانوس دریایـی" (to the Light House) همین نویسنده رو به زبان اصلی خونده بودم و خیلی اذیت شده بودم. با خودم فکر میکردم انگلیسیش اینطوریه و حتما کتابای ترجمه شده اش خیلی بهتره. اما اشتباه میکردم، فارسیش هم دست کمی از انگلیسیش نداشت. برای من خسته کننده بود، چون من این کتاب رو فقط برای پر کردن اوقات فراغت انتخاب کرده بودم و برام آزار دهنده بود وقتی میدیدیم بعضی جاها انقدر جزئیات بی مورد توضیح داده شده، یا این همه پرش زمانی داده و اینکه خیلی وقتا سر در نمیاوردم داستان از زبان کی داره روایت میشه و الان راوی داستان داره چیزی که تو ذهنش اتفاق می افته رو بیان میکنه، یا چیزی که واقعا داره اتفاق می افته و ... کلاً از اون رمان هایی بود که خیلی ذهن رو درگیر میکرد و بیشتر به درد نقد کردن میخورد تا تفریح کردن... شاید اگه هنوز دانشجوی ادبیات بودم و قرار بود مثلا یه نقد فمینیستی بنویسم، این کتاب یکی از گزینه های انتخابیم بود و خیلی هم لذت می بردم از خوندنش، اما برای پر کردن اوقات فراغت، صادقانه اعتراف میکنم من واقعا از خوندنش لذت نبردم. از طرفی چون به خودم قول داده بودم در هیچ شرایطی، دیگه هیچ کتابی رو نصفه نیمه ول نکنم، مجبور شدم بر خلاف میل باطنیم، کتاب رو تا آخر بخونم. پ.ن 2: فکر کنم بهتر بود این پست رو نمی نوشتم. تا قبل از این اگه کسی هم میخواست بخونه، فکر کنم با توضیحات من، کلاً پشیمون شده دیگه :)
برچسبها:
ویرجینیا وولف
+
نوشته شده در شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۲ساعت توسط مهرنوش
|